| هشت فصل | ۱۰/۰۵/۱۳۸۶ | |
|
میدانی! همهی اشکالِ کار از ساعتهاست. تا وقتي ساعت دور و برت باشد نمیتوانی بنويسی. اصلا با ساعت نمیشود زندگی کرد. اگر میخواهی زندگی کنی... ز نـد گـی کنی... بايد همهی ساعتهایِ مچی و ديواری و روميزی را توی کشو بريزی و درش را قفل کنی. اگر فاصلهی ميانِ انگشتِ سبابه و شستِ دستِ راستم را، در حالي که به فاصلهی تقريبا ده سانتيمتر از چشمِ راستم نگه داشتهام، به عنوانِ مقياسي برایِ تخمينِ ارتفاع در فواصلِ دور بپذيريم، تقريبا چهار سانتيمتر بالایِ افقِ آسمانِ يکدست خاکستریِ بعد از ظهرِ ملالآورِ بهاری پرندهاي، مثلِ نقطهاي سياه، بالا و پايين میرود. میتوان حدس زد در آن ارتفاع شدتِ باد بايد زياد باشد. انگار راهش را گم کرده. از اين طرف به آن طرف. برمیگردد. اوج میگيرد. به سمتي ديگر. شيرجه میرود. شايد هم بازی میکند. يا مثلِ من بیخود پرسه میزند. اتوبان جهنمي از صداهایِ گوشخراش و نورهایِ تندِ ماشينهاست. آن بالا، رویِ پلِ عابر، پسر بچهاي چيز میفروشد. از اينطرف به آنطرف میدود. جلوی آدمها را میگيرد. همراهشان چند قدم عقب عقب میرود. باز بر میگردد. دستهایِ عرق کردهام را از جيبهايم در میآورم. کفِ دستهام يخ میکند. دستهايم را مشت میکنم.[1] وقتي همهی خيالها و فضاهایِ ذهنیات را نوشتی. «همه» که نه... ولی وقتي احساس میکنی چيزها در همان کليتِ مبهمشان برايت تکراری میشوند. وقتی چيزي را... -منظورم يک چيزِ بیواسطه است- درونت بر نمیانگيزند به خودت باز میگردی. میبينی هرچه جز اين روايت کنی، با زمان حرکت میکنی: ظهر شب میشود و شب نيمهشب، اما خودت را در زمانی ديگر محبوس کردهای. خودت را به گذشته، به يادِ زمانی مرده، پرتاب کردهای و بعد، شايد برایِ يک بار هم که شده بخواهی خودت را برسانی. از آن چاهِ خيالها و فضاهایِ دور بيرون بياوری و در زمانِ گذرنده بگذاریاش. و آنوقت است که همهی داستانها را نوشته میيابی جز يکی: داستانِ خودت. اما موضوع اينجاست که اين «خود» را نمیشود روايت کرد. فارغ از شکافِ زبان در دلالت بر مدلولي عينی (که باز برایِ تعميماش به خود دچار تناقض میشويم: از جایگاهي درونِ خود، روايتِ اين موقعيت ناممکن است و از بيرون تنها میتوان به مثابهی سوم شخص با آن مواجه شد) هم «خود» زمانمند است و هم، بسترِ «روايت». اما روايت تنها بعد از تحققِ وجوهِ ذهنیِ «خود» (چون نوستالژی، خاطرات، روياها) شکل میگيرد، و يکی کردنِ اين دو «زمان» ناممکن میشود. اين است که گاه فکر میکنم آن معنایِ از دست رفته، آن روايتِ جادويیِ زندهیِ جاری را بايد در بطنِ آن تناقض، يعنی در بازيابیِ همان نوستالژیها و خاطرات بازجست. که من به تاثيرِ کيهانیِ هر جنبش و تغيير و فزونی و سکون و کاهشي در زمانِ زندگی و پيش و پس از آن، در جهانِ مبهمِ درون و دنيایِ پيچيدهی بيرون، در هر جايي که بتوان تصورش را کرد، بر زمانِ گذرنده و زبان و «خود» معتقدم: اين که گوزيدنِ وينستون چرچيل پشتِ ميکروفون هنگامِ سخنرانیِ خروشچف در اجلاسِ عمومیِ سازمانِ ملل در ميانهی جنگ، در انفجارِ فضاپيمایِ کلمبيا اگر نه بيشتر، که کمتر از بیدقتی در بازرسی و عيبيابیِ بدنهیِ فضاپيما (که در روز ١ فوريهی ٢٠٠٣، هنگامِ بازگشت از ماموريتِ STS-107 با شش سرنشينش، جلوی چشمِ ميليونها و بعدها ميلياردها نفر تکه تکه شد و تنها نشاني که ازش باقی ماند، خطِ خاکستری رنگِ دودي بود که آرام آرام محو شد و کاريکاتوري شد از عروجِ نصفه نيمهی انسانِ مدرن که در سودایِ فتحِ جهان و تصاحبِ عرشِ خدايانِ باستان و کشف وبیمعنا کردنِ رازها و روابطِ طبيعت، تنها خود را از بين میبرد) تاثير نداشت. برایِ چون مني، صرفِ بازآفرينی –و نه بيان- روايتي از يک خاطره، يا چيزي که به هر شکل از وقوعِ آن خبر دارم هم میتواند بهعنوانِ يک ريشه يا يک رگه از بینهايت متغير و پارامتر که در نضج گرفتنِ شکلِ مبهمِ «خود» در بسترِ زمانیاش نقش داشتهاند، معنا پيدا کند. راهي که يک گام، يک قدم، به از بين بردنِ اين فاصلهی زمانی و بيانِ روايتي کامل و زنده نزديکام کند. فقط يک قدم! گاهي ماشينها کنارم ترمز میکنند. چراغ میدهند. بوق میزنند و باز راهشان را میکشند و میروند. دکمههایِ مانتوام باز است و باد تویِ لباسهايم میپيچد. از عقب صدایِ نزديک شدنِ ماشينی را میشنوم. سرعتش را کم میکند. صدایِ ضبطش زياد است. نزديک میشود: صدایِ پايين کشيدنِ شيشهی برقی. من عاشقِ اين صِدام! پسرکِ ژيگولویِ پشتِ رل با خنده چيزهايی میگويد. صدايش توی صدایِ موزيک گم میشود و نمیفهمم چه میگويد. چند ثانيه پا به پايم میآيد. میخواهد دنده عوض کند که در را باز میکنم و میپرم توی ماشين. دستپاچه ترمز میکند. - خوب، چرا وايسادی؟ + اِ... يعنی بريم؟ - يعنی پياده شم؟ + نه، نه... رفتم. دنده عوض میکند و سرعت میگيرد. کمی بعد مردد میپرسد: + اسمت چيه؟ - رويا + آها!... خوب منم سهيلم. موزيک تمام نمیشود. خواننده اصرار دارد که با صدایِ سوزناکش يک بندِ مزخرف را مدام تکرار کند. - میشه خاموشش کنی لطفا؟ + دوس نداری؟... آره خوب، هر جور تو بخوای [ضبط را خاموش میکند] چيزه... [چند لحظه سکوت] چن سالت هست حالا تو؟ - بيست و دو. + چه جالب! منم هيفده سالمه! انگار اولين باريست که با يک دختر حرف میزند. میخواهد چيزی بگويد که فقط گفته باشد. باران گرفته. دوباره پرندهام را پيدا میکنم. هنوز بیهدف بالا و پايين میرود. - بابات میدونه ماشينو ورداشتی؟ + چی؟... نه!... يعنی آره! فرقي نداره. هر وخ بخوام وَرِش میدارم. از آينه بغل به ماشينهای پشتی نگاه میکنم. میآيند. میروند. دوباره بر میگردند. پسره از جيبش پاکتِ سيگاري در میآورد و بعد از سه بار انحراف به چپ، در حالي که دارد خودش را بیتفاوت نشان میدهد و لبخندِ «تونی مونتانا» را با اين مضمون که «اصلاً نگران نباش. همهچيز تحتِ کنترله!» رویِ صورتش در میآوَرَد، سيگارش را روشن میکند. اما ماشينهایِ نفهمِ عقبی وضعيتِ بغرنجِ او را نمیفهمند و مدام با عصبانيت بوق میزنند و چراغ میدهند. دلم برايش میسوزد. آنقدر که فکر کنم میتوانم باهاش دوست بشوم. آخه طفلک خيلی گناه دارد! تازه سرِ پکِ اول کلی هم سرفه کرد و وقتی ديدم چسدود هم میکند، ديگر مطمئن شدم که زنش میشوم. - يه سيگار میدی؟ + ها؟! چی؟ [داشت افتضاحی را که بالا آورده بود جمع میکرد] - سی... گار! لط...فاً! + آها! بيا! [سيگار میدهد] ايول! سيگارم که میکشی! [دست میبرد فندکِ ماشين را فشار بدهد. شرط میبندم اينبار تا فندک را روشن کند و در بياورد و دمِ سيگارم بگيرد، بی برو برگرد چپ میکنيم. تند میگويم: نمیخواد! خودم آتيش دارم!] عجب! پس رويا خانوم... سيگارم میکشن! [الان میخواهد بگويد: ببينم، خوشگله! ديگه چی میکشی؟] ديگه چیکارا میکنی؟ - هيچی! [از اين که کسي اينجوری باهام حرف بزند حالم به هم میخورد. اما در اين مورد چارهای نيست. به هر حال دارم زنش میشوم و بايد کمی تحمل کنم. عوضش وقت زياد دارم تا آدمش کنم!] آدامس میخورم که بوش بره. ببينم! تو اون همه پشتِ سرم بوق زدی و سوارم کردی که همينا رو بگی؟ + همم؟... نه خوب! [يکدفعه نيشش باز میشود] میدونم! آخه منم از اون موقع دارم فکر میکنم کجا رو میتونم جور کنم... خونهی خودمون که الان مهمونه، نمیشه... خونهی مجيدم... يکي از دوستام هست که... آره، فک کنم خالی باشه... باز بايد زنگ بزنم ببينم کليدو چهجوري ازش بگيرم... حالا يهکاريش میکنم! تو نگران نباش عزيزم! بالاخره يهجايي گير میياريم! [همونجور که نيشش بازه برمیگرده و بهم چشمک میزنه. میخوام خفهاش کنم. کثافتِ کودنِ آشغال! فکر کرده من کیام؟ البته... حق هم داره خوب! من هم کارم کمي غلطانداز بود... اون هم واسهی همچين پسري... ولی دليل نمیشه اجازه بدم ...] - گوش کن آقا پسر! من امشب با تو هيچجا نمیمونم! اون لبخندِ بیمعنی رم از رو صورتت پاک کن! من اوني نيستم که تو فک میکنی. ناراحتی پياده شم بری يکي ديگه رو سوار کنی! + چرا شاکی میشی حالا؟ چيزي نگفـ... - خفه! مثکه ازت بزرگترما! شعور نداری، ادب داشته باش! بدبخت! دلم واسهات سوخت که سوارت شدم! چی داری آخه بچه! ماشينِ باباتو سوار شدی فک کردی ديگه تمومه؟ ديگه مرد شدی؟ ديگه همه میميرن برات؟ آخه تویِ کودنِ سوسولِ بچهقرتی واسه يکي مثلِ من چی داری که بخوام بارِ اول باهات بيام تو خونهات؟ اصلا... بگو ببينم! میدونی فلسفه چيه؟ + چی؟ - فل...سفه! + نه! - پس حرف نزن! مثلِ عقبماندهها هاج و واج مانده بود. زير چشمی نگاهم میکرد، اما جرات نداشت چيزي بگويد. طفلی جداً ترسيده بود. واضح بود بارِ اولش است که میخواهد با يک دختر اينطوري صريح حرف بزند و هنوز آنقدر تجربه ندارد که چهطور اين حرفها را بزند که زننده نباشد و بهطرف بر نخورَد و هنوز آنقدر اعتماد به نفس ندارد که با دوتا داد خودش را نبازد. يک چيزي شنيده که: «با يک دختر اگر يکدفعه، بیمقدمه راجع به اصلِ ماجرا حرف بزنی غافلگير میشود و همهی پيشبينیهايش به هم میريزد و آنقدر گيج میشود که میتوانی خيلی زود کار را تمام کنی. يا از جسارت و جراتت خوشش میآيد و کار تمام میشود. يا خودش را میبازد و کار را تمام میکنی. يا فوقاش بهش بر میخورد و میرود. در هر صورت ريسکِ معقولي است.» اما نمیداند که همين ناگهان پيشکشيدنِ «موضوع» مطلقاً نبايد «ناگهانی» باشد. بايد هزار و يک چيز را بسنجی، و به هزار ريزهکاری و نکتهیِ کوچک و پيشِ پاافتاده فکر کنی، و هزارجور برنامهريزی کنی، و نقشه بکشی و منتظرِ فرصت بمانی تا در موقعيتِ مناسب، با همان تمهيداتي که قبلاً فکرش را کردهای، اين اتفاق را برای طرف تبديل به حادثهای «ناگهانی» کنی. وگرنه لزومي ندارد که اگر اين موضوع برای خودت غافلگيرانه و ناگهانی باشد، برای طرفِ مقابل هم همينطور جلوه کند. اينطوری شايد زماني اين حرف را بزنی که قبلش مثلاً بهدليلي عصبی بودهای يا من و من میکردی و وقتی میخواهی شانست را امتحان کنی، طرف دقيقاً منتظرِ شنيدنِ چنين حرفي است و اصلاً هم جا نمیخورَد. منطق حکم میکند که اگر قصد داری طرفت را غافلگير کنی، لزومي ندارد که خودت هم غافلگير شوی و اگر جداً میخواهی که طرف کاملاً غافلگير شود، لازم است که خودت مطلقاً غافلگير نشوی. همهی روابطِ ما و فهم و تحليلمان از اين روابط پر از چنين سوءِ تفاهمهايي است. به خيلی نمونههایِ ديگر هم فکر کردهام، اما افسوس... کجا میتوانم اين حرفها را بزنم؟ به کی؟ کیام؟ کی به حرفم گوش میکند؟ ظاهراً بهترين همصحبتم در چند ماهِ گذشته همين سهيلخان است که انگار بغض کرده بس که سرش داد کشيدم. دلم برايش میسوزد. مثلِ خودم بدبخت است. - حالا جای آبغوره گرفتن، مثلِ يه پسرِ خوب و مودب بگو ببينم چیکار میکنی؟ سومی؟ چارُمی؟ اصلا درس میخونی؟ + ... يک شبِ عجيبِ تابستانی را به ياد میآورم... هفت يا هشت سالم بود. همهچيز عالی و رويايی بود. آنموقع تنها بچهی پدر و مادرم بودم و آنها هم جوانتر و کم مشغلهتر. بابا تا ظهر اداره بود و با مامان که از صبح خانه بود، تا شب با من بازی میکرد. يکي از اين تلهويزيونهای کُمُدیِ ١۹ اينچِ فيليپس هم بود که هميشهی خدا خراب بود. گلايهاي نداشتم. توی آن خانهیِ فسقلی، ما سهنفر آدم اينقدر همديگر را میديديم که هيچوقت احساسِ تنهايی يا بیحوصلهگی نمیکرديم. بعد هم، اين تلهويزيون از همان اول خراب بود و توی خانه کسی عادتِ تلهويزيون نگاه کردن نداشت. اخبار را که راديو میگفت و کارتون هم هروقت تصوير بود همانطور سياه و سفيد میديدم و هروقت هم نبود خاموش میکردم و میرفتم دنبالِ مامان. صدا هم که مهم نيست! حالا که فکرش را میکنم، میبينم اينطوری خودم هم راضیتر بودم. گذشته از اينها، سرِ خراب بودنِ تلهويزيون کلی تفريح میکردم. گاهي که صدا میرفت با بابا رویِ لب زدنِ مجریها و بازیگرها حرف میزديم. هر کدام يکي را انتخاب میکرديم و داستانِ فيلم، يا متنِ گوينده را ادامه میداديم. به دو دقيقه نکشيده، داستان چنان احمقانه و مضحک میشد که وسطِ ديالوگها از خنده منفجر میشديم. يا وقتی تصوير میرفت، با صداها ادای بازیگرها را در میآورديم. تير اندازی میکرديم، اسب سواری میکرديم، دعوا میکرديم... اين يکي از قبلی هم بامزهتر بود. اما بزرگترين موهبتي که در آن دوران داشتم -که گمان کنم بيشتر مديونِ آن تلهويزيونِ قراضه بودم- قصههایِ بابا بود که هرشب قبل از خواب برايم میگفت. معمولا ديروقت میخوابيديم و تلهويزيون هم نبود که، مثلِ بقيهی بچههای آن دوران، آنقدر بهاش زل بزنم تا برنامهها تمام شود و سرودِ ملی هم تمام شود و نوارهایِ رنگی عمودی با صدای سوت هم تمام شود و «جنگِ مورچهها» شروع شود. اسمي بود که روی «برفک» گذاشته بوديم. بعدها، گاهي با چنان هيجان و علاقهای ساعتها به برفکها خيره میشدم که مامانم نگران میشد. مثلِ ابرها میتوانستم در يک لحظه تويش هزاران شکل و تصوير را با هم ببينم. و يک لحظهی بعد فقطِ خودِ برفکها بود. که بود. حسِ ترسآور و باشکوهي بود. احساسِ پيامبري را داشتم که جبرئيل، ناگهان با يک اشاره همهی حقايق و اسرارِ آفرينش را بهاش نشان میدهد. تلهويزيون که درست شد و قصهی بیپايانِ بابا تمام شد، من پيامبرِ کوچکي بودم که هرشب جلوی تلهويزيون مبعوث میشد. قصه، قصهی مردی بود به نامِ... اسمِ... يادم نمیآيد! فقط... خارجی بود و «ر» زياد داشت، تا من ياد بگيرم «ر» را سر زبانی بگويم که آخرش هم هيچوقت ياد نگرفتم. بگذريم! اين آقای «ر» دزدِ قابلي بود و هر گاوصندوقي را باز میکرد و هر دوربيني را از کار میانداخت و هرشب سرِ بزنگاه، در آخرين لحظه با زيرکی از دستِ پليس فرار میکرد. اين آقایِ «ر» هر شب يک جای جديد و عجيب و غريب را برای دزدی انتخاب میکرد. بانک، جواهر فروشی، موزه، منزلِ بيوهزنهای تنها و ثروتمند، ادارهی پليس، ادارهی اشياءِ گم شده و هرکدام با يک ترفندِ جديد و هوشمندانه و با ذکرِ دقيقِ مراحلِ ورود به ساختمانها و باز کردنِ قفلها و از کار انداختنِ سيستمهای امنيتی و انجامِ سرقت و فرار از ساختمان، بیآنکه کوچکترين ردي يا سرِ نخي باقي بماند. داستان بینهايت پيچيده و هيجانآور بود. دستِ کم من را -که پسرِ کوچکی بودم- ساعتها سرگرم میکرد. بعد از تمام شدنِ هر قسمت، جایِ آن که بخوابم، بيدار میماندم و تعقيب و گريزها و تيراندازیها و قسمتهایِ اضطرابآورِ داستان را يکی يکی تویِ مغزم مرور میکردم و از فرطِ ترس و لذت خون تویِ رگهام میبست و پوستِ تنم منقبض میشد. تویِ داستان يک دانشمندِ ديوانه هم بود که به آقایِ «ر» در ساختنِ ابزارهایِ عجيب و غريب برایِ سرقتهایِ دشوار کمک میکرد. اين دانشمندِ پير، روزي در جريانِ يکي از آزمايشهای عجيبش به طورِ تصادفی به مادهاي اسرار آميز دست پيدا میکند که مسيرِ داستانمان را عوض میکند. اين محلول میتوانست بدن را نامرئی کند و علاوه بر آن اين توانايی را به صاحبش میداد که از ديوارها عبور کند. يعنی يکجورهايي ماديتِ جسم را برایِ چند ساعت از بين میبُرد و او میتوانست مثلِ روحي سرگردان از ميانِ ديوارها و حصارها و گاوصندوقها عبور کند و با خيالِ راحت هرچه میخواهد بردارد. خوانندهی وسواسی شايد اينجا ايراد بگيرد که با اين حساب چهطور ميشود پول و طلا و چيزهایِ ديگر را که جرم دارند، جابهجا کرد. تنها جوابي که میتوانم بدهم اين است که اين فقط يک داستان بود. آنهم يک داستانِ کودکانه و در آن دوران چنان شيفتهی حوادثِ اين داستان بودم که چنين مسايلِ جزيی و بیاهميتي اساسا برايم مطرح نبود. باری بگذريم! با ورودِ اين محلول به داستان، خودِ داستان هم مانندِ «ر» سيال و دست نيافتنی شد. مردِ نامريی هرچه را از هرجا که اراده میکرد بر میداشت و از طريقِ کانالهایِ تهويه يا پنجرهها با خود بيرون میبُرد. اگر هم نگهباني يا کارمندي کيسهای پر از پول میديد که رویِ هوا پرواز میکند مطمئناً بهجایِ روشن کردنِ آژير، خودش را به روانپزشک نشان میداد. يا مثلا وقتی در طولِ چند ساعت دزدگيرهایِ بانک چندين بار آژير بکشند و تویِ بانک هم خبري نباشد، آنها را موقتا خاموش میکنند تا روزِ بعد تعميرکار خبر کنند. غافل از اينکه «مردِ نامريی» تمامِ مدت گوشهاي از بانک آنها را نگاه میکند و به حماقتشان میخندد. نمیتوانيد تصور کنيد اين قسمتهایِ داستان چهقدر برايم هيجانانگيز بود. وقتی نوبتِ فرارِ «ر» میشد از خوشی و هيجان ملافه را گاز میگرفتم و زوزه میکشيدم. تمامِ روز منتظرِ شب بودم تا ادامهی داستان را بشنوم. تا يک شب، يک شبِ گرم و عجيبِ تابستان، بیآنکه از پيش بدانم –و آنطور که حالا فکر میکنم، بیآنکه پدرم هم از پيش بداند و چنين تصميمي داشته باشد- اين داستان، ناگزير، در آخرين قسمتش تمام شد: «ر» پس از مدتي آنقدر ثروتمند شد و دزدی از هرجايی برايش آنقدر آسان شد که هروقت اراده میکرد، هرچه که میخواست میدزديد. ديگر دزدی برايش کسل کننده و ملالآور شده بود. عموما دزدان در چنين وضعي دست به تجربههایِ جديد میزنند. کارهايي که کمي عجيب، اما اگر نيک بنگريم، طبيعی بهنظر میرسد. کلکسيونهایِ هنری جمع میکنند. واردِ کارِ سياست میشوند. به فقرا کمک میکنند. يا بهکلی تارکِ دنيا میشوند و کنجِ عزلت میگزينند. اما «ر» نمیخواست، يا نمیتوانست چنين کند. او دزد بود و برایِ دزدی خلق شدهبود. اصلا «ر» تویِ داستان، «دزد» بود نه يک سياست مدار يا کلکسيونر. مدتها گوشهاي مینشيند و فکر میکند و فکر میکند. دزدی از هرجايي را امتحان میکند و به آسانی آن را تمام میکند: تاج را از رویِ سرِ پادشاه بر میدارد و همهی دربار را به جنون میکشد. متنِ سخنرانیِ رييسجمهور را از تویِ جيبِ کتش بر میدارد. سبيلِ يک بازيگر را از رویِ لبش. انگشترِ يک اشرافزاده را از انگشتش. اسنادِ محرمانه را از تویِ اتاقِ وزير. نامههایِ عاشقانهی يک معلمِ اخلاق را از خانهی معشوقهی پنهانیاش بر میدارد و رویِ آينهی ميزِ آرايشِ زنش میگذارد. اما همهی اينها برايش کافی نبود. مملکتي را بههم میريخت و جلویِ تلهويزيون مینشست و به پليسها و کارآگاهها و وزيرهايي که قول میدادند اين جاسوس، يا دزد، يا عنصرِ نفوذی را، که مرتکبِ اين سرقتهایِ اسرار آميز شده، دستگير کنند میخنديد. به آدمهايي که استعفا میدادند و خودکشی میکردند و فرار میکردند و کتمان میکردند میخنديد. اما دستِ آخر احساس میکرد هنوز آن کاري را که بايد، نکرده. آن کاري را که برايش خلق شده. آن کاري که بهخاطرش دستِ تقدير، مادهی نامريي کننده را در اختيارِ او، و نه کسِ ديگر قرار داده. يک کارِ بزرگ و جاهطلبانه. تا يک روز بينِ برنامههایِ تلهويزيون فيلمِ مستندي ديد راجع به اهرامِ مصر. اين برنامه يکی يکی هرمها را نشان میداد و بعد اطلاعاتی از ابعاد و قدمتشان میداد و از تاريخچهی کشفِ آنها و چيزهايي که راجع بهشان میدانيم. بعد از گفتنِ کلياتی در بابِ تاريخِ ساخت و عظمت و زيبايیِ اين بناها، سخن از عجايب و اسرارشان رفت. اين که آنها را در جايي از بيابان ساختهاند که برحسبِ محاسباتِ ستارهشناسی چه خاصيتها و کاربردهايي دارد. درونِ هرکدام از اين اهرام پر از راههایِ مخفی و دالانهایِ پيچ در پيچ است، که بر اساسِ کتيبهها و داستانها، به گنجهايي بزرگ و افسانهای میرسد. آبِ حيات، رازِ بابل، زبانِ کيهانی و افسونِ قدرتِ بیپايان که وردِ جادويیاش نيمی از روحت را به شيطان میدهد و نيمی را از يک حيوان وام میگيرد. جایِ گنجهایِ باستانیِ فرعونها. رازِ نگاهِ اسرارآميزِ ابولهول، چشمهی زمان و تاريخ و نقشهی اقوام بدوی و شهرهایِ مدفون به زيرِ آب و خاکسترهایِ آتشفشانی و صدها شی و کتيبهی جادويی که افسانههايشان قرنهاست بر زبانها جاری است و بعد از سالها تلاش، باستان شناسان، بهناچار، بنا را بر اين گذاشتهاند که همهی اينها افسانهاند و اميدی به يافتنِ هيچکدام از آنها نيست. بعد طرحهايي کامپيوتری از اين اهرام را که با اشعهی ايکس و مادونِ فلان و ماوراءِ بهمان درست کرده بودند نشان میداد. که تویِ هرکدام از اين اهرام پر از راهها و تونلهایِ تو در تو ست که بسياری از آنها هنوز دست نيافتنی است و نمیتوان با اطمينان گفت که چه گنجينههايي در هرکدام پنهان است. تلهويزيون برنامهی بعدی را نشان میداد و «ر» تلفنی، بليتِ رفت و برگشتِ قاهره را رزرو میکرد. همان برقي تویِ چشمهایاش بود و زنگِ خندهاي تویِ صدايش که وينستون چرچيل هنگامِ اعلامِ خبرِ حملهی پرلهاربر. «ر» آنشب را راحت خوابيد و فردا با بليتِ تورِ «عجايبِ مصر» به مقصدِ قاهره از زمين بلند شد. شبِ اول مسلما به بازديد از اهرام اختصاص داشت. شبحِ خداگون و باشکوهِ اهرام را که از دور ديد بیاختيار قهقهه زد. مثلِ توريستي مشتاق پشتِ سرِ راهنمایِ سياهِ مصری راه میرفت و تمامِ توضيحاتش را به دقت گوش میکرد و يادداشت میکرد و عکس میگرفت و پشتِ سرِ هم سوال میکرد. دلش نمیخواست به هتل برگردد، اما چارهاي نبود. همانطور که دور میشدند، مثلِ عاشقی که به معشوقش، به اهرام و هرمِ «خوفو» نگاه میکرد. شبِ بعد برنامهی بيابان پيمايی بود. بهبهانهی خستگی در هتل ماند و آخرين نگاه را به عکسها و يادداشتها و نقشهها کرد. وسايلش را برداشت و محلولش را و تاکسی گرفت با آدرسي سر راست: pyramids! کنارِ ديوارهی غربیِ هرم ايستاده بود و از آخرين سايهی روشنیِ آسمان برایِ ديدنِ مثلثِ سنگیِ روبهرويش استفاده میکرد. چيزی درونش ليز میخورد. به هم میخورد و در هم میپيچيد. ضربانِ قلبش تند شده بود و در يک آن همهی تاريخ و همهی رازهایِ جهان را مقابلش میديد. احساس میکرد حالا آن زمانی است که همهچيز مالِ اوست. به دستهايش نگاه کرد، همهی جهان در دستهايش بود. احساسِ خوفو را داشت وقتی هرمِ تمام شده را میديد. «خودش هم باورش نمیشد!» شايد! جایِ خون، وجدِ خدايی تویِ رگهاش میچرخيد. اما وقتِ زيادي برایِ اين معاشقه نداشت. يادِ نگهباني افتاد که با کمی پول قبول کرده بود چند دقيقهاي تنهايش بگذارد و هرلحظه ممکن بود برگردد. چند جرعه از محلولِ تلخش را سرکشيد و لباسها را درآورد و واردِ هرم شد. رگهها و بلورهایِ تویِ سنگها را آرام آرام رد میکرد و جلو میرفت. سردش بود، اما مهم نبود. چهار/پنج ساعت بعد، از فاصلهی ميانِ دو تخته سنگ عبور کرد «يعنی همهاش ٦ متر؟!» تخميني که از ضخامتِ سنگهایِ بهکار رفته در پايهی اين هرم زده بودند بينِ ۵ تا ٦ متر بود. تا الان اميدوار بود که شايد واردِ تختهسنگِ يک تکهاي شده که او را مستقيم تا مرکزِ هِرَم میبَرَد. اما حالا که تازه از اين شکاف عبور کرده بود، تویِ دلش خالی شد. «نکند تمامِ اين مدت ٦ متر راه بيشتر نيامده باشم؟» نمیتوانست برگردد. حداکثر اثرِ اين دارو ٦ يا ٧ ساعت بود. بايد اميدوار میبود که عرضِ اين يک تکه سنگ را درست اندازه نگرفته باشند. از کجا معلوم؟ شايد اين يکی استثناً عرضش چند ده متري باشد. فکرِ اين جايش را نکرده بود. تا حالا نفهميده بود که وقتِ عبور از مانعي سنگي سرعتِ حرکتش چهقدر کم میشود و حالا هم که فهميده بود به هرحال نمیتوانست برگردد. اگر تویِ خودِ مقبره اثرِ دارو از بين میرفت، میتوانست اميدي داشته باشد که راهِ مخفیِ هرم را پيدا کند و بيرون بيايد. میدانست که حتما اين راهِ مخفی وجود دارد. اما حالا، وسطِ اين سنگها... به راهش ادامه داد. اينجا بابا مکث کرد. «بعدش چی شد؟» «هيچی! يعنی نمیدونم چی شد! يعنی هيشکی نمیدونه چی شد.» «بالاخره از سنگا رد شد يا نه؟» شانههايش را بالا انداخت و طوری که انگار بغضي تلخ را فرو میدهد، پريشان گفت: «نمیدونم! نمیدونم!» هر کنشِ معطوف به حقيقت، يا امرِ حقيقی، ناگزير از داشتنِ سويههای آشکاري از رنج است. هر رابطه، هر روايت، هر آفرينشِ هنری. فرار از رنج، کنار نهادنِ امرِ حقيقی است و تن دادن به ملال. گاه اما وضع کمي متفاوت میشود. گاهي، کسي چون من -خودِ منِ راوی- رنج را برمیگزيند بیهيچ سودايي. رنج را برای خودش. برای گريز از ملال. آدمهايي هستند مثلِ من. –اين را بهتازگی دريافتهام که در داشتنِ اين خصلت تنها نيستم و ديگراني هم هستند که چون من آشفتهاند. دانستنِ اين واقعيت خوشحالم کرد- کساني که بیدليل مدام خود را سرزنش می-کنند. خود را تحقير میکنند. و بر خود میآشوبند. خيال میکنند برای رماندنِ آدمهای دور و بر، از خود، دلايلِ خوبي دارند. اما نيک میدانند که تنها دليل همان است. باقی بهانه است برای تاب آوردنِ اندوهِ تنهايی و سرسختی. فرار از بيان. فرار از خود. طفره رفتن از خود. لجبازی. بازی. در اين حقيقت ترديدی نيست که همه تنهاييم. همه محکوميم به تنهايیِ لحظاتِ احتضار و همان کافی است تا نشان دهد اوضاعمان تا چه حد ترحمآور است. زبان و رابطه، با اين حال، چندان هم بیخاصيت و نامربوط نيستند. اين هم واضح است. دوست میيابيم. عاشق میشويم. فکر میکنيم. داستان میخوانيم. و همهی اينها هستند که شايد بتوانند معنايي به زندگی مان ببخشند. اما چيزهايي هست. چيزهايي که ممکن است اين بخت را داشته باشيم که در دورانِ زندگی تجربهشان کنيم که باز از اين دايره خارجاند. بگذاريد اينطوری بگويم: نمیدانم شما به عشقِ آنی، عشقی که با يک نگاه يا تصوير شکل میگيرد، معتقديد يا نه. ولی من سخت بهاش اعتقاد دارم. يا مثلاً تصوير يا اتفاقي ساده و روزمره که به ناگاه تو را به فضايي يا جهاني ديگر پرتاب می-کند. حال اين فضا میتواند از جنسِ نوستالژی باشد يا دژاوو يا «چيز»ِ ديگر. اما هرچه هست اثري از رابطه يا روايت در آن نيست. تصوير آنقدر آنی است و تاثيرش آنچنان عميق و تکاندهنده، که اين تجربه را بهکلی از يک دوستی، يا رابطهی عاشقانه يا خواندنِ کتابي و شنيدنِ موسيقیاي و تجربههايي از اين دست متمايز میکند. واجدِ خصلتي عجيب و درک ناشدنی هستند. مايلم اسمش را بگذارم خصلتِ «انفجاری» يا «آتشفشانی». اين رعشههای ناگهانی در گذر از صافیِ ذهن شکلِ روايت بهخود میگيرند. روايتي مبهم و مغشوش و بیسر و ته که فقط در لحظهی تحققاش معنا دارد و هر تلاشي برای نوشتن و بازيابیاش محکوم به شکست است. اين طوری است که چند پاره میشويم. و گاه تنها چاره را در درهم آميختنِ آن روايتِ سيال و بیمعنی و ربط دادنش با ديگر خاطرات يا تصويرها میبينيم. سعی میکنيم اين کشف و شهود را با ناخودآگاه توضيح دهيم و ربط دادناش به خاطرات و باورها و خيالات. شايد با اين توضيح خود را از ترسِ ماليخوليا و تجربهی کابوسهای سختتر رها کنيم. بههر حال چارهای نيست. نه راهي به حقيقتِ امر داريم و نه گريزي از اين وضعيت. هرچه هست همين است. که هست. روزِ عجيبي بود امروز. بود، چون آسمان آنقدر تاريک شده که ديگر نمیتوانم پرندهام را پيدا کنم. هوا نه گرم بود و نه سرد. همهی صداها از دور میآمد. هنوز تویِ مدرسايم. آنقدر سيگار کشيدهام که گلويم میسوزد. آنقدر با خودم حرف زدهام که مغزم درد میکند. دلم میخواهد بروم خانه و بروم زيرِ دوشِ آبِ سرد و آنقدر داد بزنم که صدايم بگيرد. - رنج عزيزم! من از آن حرف میزنم و تو طوری انگشتِ ميانهات را، محکم بر ميز میکوبی که انگار تنها قهوهمان کمی تلخ است + ... - شنيدی؟ + آره! قشنگه! مالِ کيه؟ - مهردادِ ستوده، نمیشناسيش احتمالاً. زياد معروف نيس. + ولی قشنگ بود. - آره! + ... - ... + میخونيش يه بار ديگه؟ - باشه دفهی بعد کتابشو برات ميارم. + اِ... [برقِ چشمهاش را تویِ تاريکیِ ماشين میبينم] يعنی دفهی ديگهای ام... - آره! ولی بهشرطی که باز دمبالِ خونهی خالی نگردی! [بهاش چشمک میزنم] + [در حالی که دستهايش را بالا برده و میخندد] هنوزم شاکیای که... چشم! هرچی رويا خانوم بگن! دارم فکر میکنم آن پرندهی سرگردان از آن بالا ماها را چهجوري میبيند. چی فکر میکند. دارم فکر میکنم آنپرندهی سرگردان حالا کجاست... مهم نيست! دارم فکر میکنم روزی که بميرم روحم مثلِ پرندهای سرگردان بالایِ اتوبانها پرواز میکند و به آدمهایِ آن پايين نگاه میکند. اما هيچکس نمیبينَدَم. بالا میروم. میچرخم. دور میزنم. سقوط میکنم. مهردادِ ستودهی پورزند، دانشجوی رياضیِ دانشگاهِ تهران، ورودیِ سالِ ٧٢ در شعري که دو سال بعد تویِ يک مجلهی دانشجويی چاپ کرد و باعثِ اعتراضِ رسمیِ رييسِ دانشگاه شد و مجلهی مذکور مجبور شد شمارهی بعد، از چاپِ آن شعر عذرخواهی کند، سردرِ دانشگاه را با سردرِ شهرِ ممنوعه يکی کرده بود و دانشجوها را کرده بود کارگرهايي که ديوارِ چين را بالا بردند و مردههاشان شد آجرِ ديوار. توهماتِ مريضی داشت. دچارِ فوبويا بود. اما فوبويایِ منحصر بهفردي که نسبت به محيطهایِ دانشگاهی حساس بود. از اولی که واردِ دانشگاه شد، شيزوفرنیاش عود کرد و تمامِ مدتی که تویِ دانشگاه بود موجودات و فضاهایِ هولناکي دورهاش میکردند. يک بار به دوستش گفته بود که سرِ کلاسِ منطقِ رياضی، تمامِ مدت فاوست را میديده که رویِ ميزِ استاد نشسته و رو به پنجره سيگار میکشد. سرِ بيشترِ کلاسها حالش بههم میخورد و يا مثلِ ديوانهها داد میکشيد، يا سرش را ميانِ دو دست میگرفت و آنقدر به ميز میکوبيد تا از کلاس بيرونش ببرند. يک بار هم دختري را تا پشتِ دانشکدهی هنر دنبال کرده بود و آنجا او را تا سرحدِ مرگ کتک زده بود، چون خيال میکرد «دختره تویِ کيفش يکعالم موشِ صحرايیِ هار قايم کرده» تا به جانِ او بياندازد و آنها هم انگشتهايش را آرام آرام بجوند. اين موردِ آخر را کميتهی انضباطی با عطفِ نظر به نامهی روانپزشکش با مرخصیِ مشروط –به گذراندنِ دورهی درمان و گرفتنِ نامهی پزشکیِ قانونی مبنی بر سلامتِ روحیاش- و پرداختنِ غرامت به دختره حل کرد. اين مرخصیِ اجباری به مهرداد فرصتی داد تا بتواند رویِ اولين مجموعهی شعرش «گورستان» کار کند. هر شعرِ اين مجموعه به نامِ يکی از دانشگاهها بود. شعرِ «تهران»، اولين و آخرين شعرِ اين مجموعه، همانی بود که چاپ شده بود با کمي ويرايش. اين بار از شباهتِ کلاغهایِ دانشکدهی حقوق با کلاغهایِ گورستان و لاشخورهايي که تویِ بيابان بالای نعشِ آدمهایِ هلاک شده میچرخند گفته بود. «اميرکبير» هر صندلیِ کلاسش مثلِ يک سنگِ قبرِ بود. هر کدامش نشانِ يک نفر. صندلی مثلِ تکه سنگي سالها و سالها میماند و جنازهاش میرفت. از بين، میرفت. «علم و صنعت» اسمش به حدِ کافی ترسناک و مضحک بود. استادها احضار کنندگانِ ارواح بودند و دانشجوها اشباحی سرگردان و آشفته در برزخِ کلاسها. در جهنمِ امتحانها. «شريف» هرجا از محوطه واردِ کلاس میشد شعر با سهنقطه ادامه پيدا میکرد. سکوت! هيچ حرفي. هيچ معنايي. هيچ چيز در کلاسها جريان نداشت. خلا بود. هر کلاس انگار يک شکاف بود. انگار اصلا نبود. «تالار»ها گورهایِ دسته جمعیاند و آزمايشگاهها غسالخانه، که مردهها را تويش کفنپيچ میکنند. و علامتِ دانشگاه که کنارِ ساختمانِ ابنِ سينا بلند شده، با آن برجکِ دراز و بیقواره نه شکلي جنسی و کليشهاي از استعلای نرينهگی، که مهرداد را يادِ مجسمهی زئوس میانداخت تویِ معبدِ پانتئون. خدایِ خدايان، بزرگ و با شکوه، بلند و دست نيافتنی. خصوصاً آن سکویِ سنگیِ بزرگِ مربعِ خاکستری رنگِ زيرش که قربانگاهِ معبد بود. جايي که قربانیهای زئوس را –يعنی دانشجوها- يکی يکی پيشِ پایِ مجسمهاش سر میبُرند تا خونشان خشمِ خدايان را فرو بنشاند. مجموعهی «گورستان» سالِ ٧٩ در آمد و تقريبا موفق هم بود. مهرداد بعد از بازگشت به دانشگاه ٢ ترمِ ديگر ادامه داد و باز کابوسهايش شروع شد. اين بار بهکلی انصراف داد و نشست به شعر گفتن. اما فضاها هنوز همان فضاها بود. انگار سايهی هراسآورِ دانشگاه تا ابد ذهنش را درگيرِ کابوسهایِ هولناکی کردهبود که هيچوقت نمیتوانست از چنگشان رها شود. تویِ شعرِ «علامه» از همان مجموعه نوشته بود: سنگينیِ تنم را تاب آوريد تير های زنگار بستهی سقف! مرگم اين جا ست گورم، در نجوای جادويیِ در پاندول تنم آنک نيروانا! تاب میخورم تاب تا... ...اب آن شب عجيبترين شبِ عمرم بود. شوکه شده بودم و بدنم خشک شده بود. داشتم با مغزِ کوچکم مردِ نامرئی را مجسم میکردم که بافتهايش ميانِ بلورهایِ سنگها نضج میگيرد. کم کم اثرِ معجونِ جادويی از بين میرود و بدنِ شبح وارش سخت میشود. تصويرِ عجيب و ناممکني بود. چنين تصويرِ دور و غريبی در مغزم نمیگنجيد. سخت شدنِ يک بدنِ شبحوار در يک تکه سنگ... جدا هولناک است. اين که تا ابد، تا آخر بیحرکت خواهد ماند. همانجا. خواستم تا صبح بيدار بمانم و بیآنکه بفهمم صبح شد. از جام تکان نخورده بودم و پلک هم نزده بودم. مثلِ دزدِ محبوبم، بی حرکت رویِ رختِ خوابم ماندم و ديدم صبح شده. و اين داستانِ اولين شبي بود که تا صبح بيدار ماندم. [1] توضيح: رويا صفوی دختري منزوی و احساساتیست و به قدم زدن کنارِ اتوبانهایِ برزخیِ بیسر و ته معتاد است. در جريانِ يکي از اين پيادهرویها –که داستانش را روايت خواهم کرد- با پسری به نامِ سهيل آشنا میشود و بعد از دو سال، با تلاش و اصراری ناگهانی، با او ازدواج میکند. ازدواجي که همهی آشنايان را متعجب میکند. رويا چند سالي به روالِ عادیِ زندگی باز میگردد و بعد بدونِ هيچ دليلي که به هر شکل بتوان از آن اطلاع پيدا کرد، از شوهرش جدا میشود. بعد از گذراندنِ يک دورهی سختِ افسردگي، باز پيادهرویهایِ اغراقآميزِ کنارِ اتوبانها را از سر میگيرد. تا در نيمهشبي از خردادماهِ هشتاد و شش، به هنگامِ عبور از عرضِ بزرگراهِ چمران با پژویِ سبز رنگ به شماره پلاک ٧١ ب ٨٩٤ نيشابور ١٤ تصادف میکند و در دم میميرد. هيچگاه به درستي مشخص نشد که اين حادثه يک تصادفِ ساده بوده و يا اينکه رويا با قصدِ خودکشی خود را در مسيرِ ماشين قرار داده. رانندهی ماشين، مهردادِ ستودهی پورزند، از قضا يک شاعرِ جوان و گمنام بود؛ که چندتا مجلهی نوپا شعرهايش را منتشر میکردند و يکي-دو شعر هم تویِ «سخن» و «بخارا» چاپ کردهبود. و گاهي اينطرف و آنطرف، تویِ محافلِ ادبی از او به عنوانِ شاعري آيندهدار و خوشقريحه ياد میشد. مهرداد به خاطرِ گزارشِ پليس مبنی بر سرعتِ غيرِ مجاز و عدمِ تعادل بابتِ مستی (که هرچند بهخاطرِ حضورش تا نيمهشب تویِ يک شبِ شعرِ خصوصی محتمل به نظر میرسيد، اما بهخاطرِ حضورِ چندتايي از شخصيتهایِ فرهيخته و نامدارِ ادبی و هنری در آن محفلِ کذايي اين فرضيه در دادگاه به کلی مسکوت ماند) به جرمِ قتلِ عمد محکوم به پرداختِ ديه شد. اما پيش از اعلامِ رایِ دادگاه، متهم به خاطرِ شوکِ شديدِ عاطفی که از سر گذرانده بود، و سابقهی افسردگی که پيش از اين داشت و بعدتر راجع بهاش بيشتر خواهم گفت، با پرت کردنِ خود از بالایِ پلِ حافظ به زندگیِ نصفهیِ خود پايان داد.
بعدالتحریر. این داستان یک بندِ دیگر هم داشت که برایِ شرکت در مسابقه (مسابقه ی داستان کوتاهِ شهرِ کتاب) آن را، به دلایلی، حذف کردم. و البته حالا نظرم عوض شده و از آن کار سخت پشیمانم. می خواستم این جا کاملش را بگذارم که حالا همراهم نیست. بعدا آن بندِ مذکور را اضافه می کنم. یک چیزِ دیگر: گمان کنم تقطیعِ شعرها این جا به هم بریزد. درست کردنش کارِ سختی است. اما آن را هم اگر فرصتی، حوصله ای دست داد درست می کنم.
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||