عاشقی در سه­راهِ آذری* ۵/۱۷/۱۳۸۶

تنها چند ساعت تاخیر کافی است. فقط چند ساعت. آن­وقت است که ذهنت مشوش می­شود، حواست پرت می­شود، گیج و مضطربی. کلی کار داری و کلافه­ای. دل و دماغِ هیچ کاری را نداری. آشفته­ای؛ مدام از این­ور به آن­ور می­روی، کتاب­ها را برمی­داری. جاشان را عوض می­کنی. دوباره سرِ جایِ اول می­گذاری. لباس می­پوشی. در می­آوری. لکه­ی رویِ شیشه را آن­قدر با ناخن می­تراشی که انگشتت درد می­گیرد. همه­ی این­ها فقط برایِ چند ساعت تاخیر است.
حالا اگر چند ساعت به یک روز برسد، کم خواب می­شوی. عرق می­کنی. به شکلِ محسوسی ناآرامی. یک­دفعه برایِ مدتِ طولانی به جایی خیره می­شوی و مدام با خودت حرف می­زنی. دیگران را که نگران شده­اند با لب­خندی الکی آرام می­کنی. ولی لب­خندت آن­قدر احمقانه و مضحک است که بیش­تر نگران­شان می­کند. نمی­توانی تویِ جمع بنشینی. مدام بهانه می­گیری. کابوس می­بینی. کم غذا می­شوی. حوصله­ی هیچ­کس و هیچ­چیز و هیچ­کاری را نداری. بی­خود و بی­جهت دعوا راه می­اندازی و سرِ همه داد می­کشی.
و اگر این تاخیر به دو-سه روز برسد، علائم روانیِ ذکر شده را تشدید کنید و اضافه کنید به عوارضِ جسمانیِ: کم­خوابیِ مفرط، بی­اشتهایی، کسالت، سردرد، تپش قلب، تنگیِ نفس، کرختی یا حساسیتِ غیرِ عادی و گاهی حتا دردِ شدیدِ دیگر مفاصل.

#این­ها عوارضِ تاخیر در دیدار یا تماس با آن کسی است که در موردش دچارِ جهشِ افراطیِ احساساتِ قلبی در حوزه­ی عاطفی شده­ای. در یک کلام: عاشقش­ای.


حالا جمله­ی نشانه­دارِ بالا را بردارید و این جمله را جای­اش بگذارید:
#این­ها عوارضِ تاخیر در مصرفِ مخدر اعم از سیگار –در صورتِ اعتیادِ شدید- یا دراگز یا داروهایِ آرام­بخشِ قوی برایِ افرادِ مضطرب و عصبی است.

می­بینید که هیچ اشکالی در «باور­پذیریِ» متن بوجود نمی­آید. علایمِ این دو حالت به طرزِ باور نکردنی­ای شبیهِ هم­اند.
بیشترِ ما تجربه­هایِ عاشقانه داشته­ایم. وقتی معشوق­ات را می­بینی همه­ی غم و غصه­هات را فراموش می­کنی. همه­ی نگرانی­ها، دغدغه­ها و اضطراب­ها. انگار از جهانِ دور و برت کنده می­شوی و پرتاب می­شوی به دنیایی پر از شور و شیدایی. دنیایی فانتزی و آرزو کردنی. از تهِ دل آرزو می­کنی این وصال، این دیدار هیچ­وقت تمام نشود. حاضری هر چیزی بدهی که دوباره به دنیایِ دود و ترافیک و نمره­ی پایان­ترمِ فیزیک برنگردی.
فاصله­ی دیدارها، هرچه رابطه نزدیک­تر و عمیق­تر شود، کم­تر و کم­تر می­شود. تا جایی­که چند ساعت به چند ساعت و آخرِ سر به محضِ خداحافظی از طرف می­بینی: «نه­خیر! ول نمی­کنه این دلِ بی­صاحاب! هنوز ده ثانیه نشده!... بر پدرِ هرچی عشق و عاشقیه... صلوات!» دیگر یک­لحظه هم بدونِ «او» و دور از «او» نمی­توانی زندگی کنی.
ممکن است متوجهِ شباهتِ تامِ این تجربه­ها با تجربه­ی اعتیاد به مخدر نشده باشید؟!

شخصیتِ فانتزیِ «معتاد» که تویِ سریال­هایِ تله­ویزیونی و جوک­ها همیشه با سیگاری در دست و تلفظِ سرزبانیِ «س» و «ز» حاضر است، معمولاً بر اثرِ یک شکستِ عشقی سراغِ مخدر رفته. ماجرایِ عاشق شدن و ناکامی­اش را در یکی از بامزه­ترین فصل­هایِ جوک یا فیلم با همان استیلِ تکراری تعریف می­کند و مخاطب را از خنده روده­بر می­کند. اما ماجرا اصلاً خنده­دار نیست. کاملاً هم منطقی و عقلانی است. عشق اعتیادی است که تنها می­توان با یک اعتیادِ دیگر آن را از سر بیرون کرد. حالا اعتیاد به پول در آوردن، ورزش، کتاب خواندن، الکل، مخدر، معنویات، خانواده یا هرچیزِ دیگر.


*نامِ ترانه­ای است از «محسن نامجو» با مضمونِ حالاتِ و فکرهایِ مغشوش و درهم و چرند و گاه نبوغ­آمیزِ آدمی که از مصرفِ مخدر نئشه است.


پ.ن. این روزها حقیقتاً همین دغدغه­ها را دارم. از «او» دورم و هیچ­ دل­خوشی­ای هم این­جا ندارم که سرم را به­اش بند کنم و کم­تر یادِ این دوری بیفتم. بسا کنارِ جوب بیفتم، به گدایی و کارتن خوابی!

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه