موسیقی و سکوت ۵/۱۴/۱۳۸۶

زندگی­ام، همه­ی زندگی­­ام در این دو حال خلاصه شده: موسیقی و سکوت!
وقت­هایی که آن­ورم –خانه­ی مادربزرگِ پدری- در سکوت و پر از وزوزه­هایِ دیوانه­ کننده­ی درونی و این­ور بودن­ام هم «هدفون» و موسیقیِ بلند، مبتذل­ترین راهِ فرار از زمزمه­ها و صداهایِ جاری و آزاردهنده که به مرزِ جنون می­رسانندت.
نه! همه­اش صداست. صداهایِ گوش­خراش. صداهایِ دیوانه­کننده. مرگ­آور.
برخلافِ قبل حالا دیگر تصوری عینی و شهودی از تصویرِ مامان و بابا و دیگران از خودم پیدا کرده­ام. بی­آن­که بتوانم ذره­ای به آن تصویر احساسِ نزدیکی یا حتا ترحم کنم. تنها می­دانم در موردِ من چه فکر می­کنند و چه می­خواهند باشم. و حتا کوچک­ترین تلاشی هم برایِ گشودنِ دایره­ی تنگِ تصورات­شان نمی­کنم. هرچه می­خواهند بخواهند! همانی را می­گویم که دوست­ دارند، همان­طور رفتار می­کنم که دوست دارند، می­پوشم چنان که دوست دارند، می­خورم و می­خوابم و می­زیم انگار که بچه­ی آن­هام.
پیش از این که دو-سه هفته یک­بار، آن هم هربار یکی دو روز، می­دیدمشان و جز آن تلفنی، و دیگر خاطره­ها و تلاش­هایِ عبثِ ذهنی به کلی باژگون برای درکِ منش و فکرِ این موجوداتِ دیریاب. هربار که خانه می­رفتم شوکه می­شدم که: چه دورند هنوز از آن­چه انتظار داشتم! سرخورده می­شدم! انگار خیال می­کردم به همان سرعتِ تغییر و تحولاتِ من، آن موجوداتِ خیالیِ ذهنِ بیمارم، هم­چون سایه­ی طلسم شده بر «خودِ» حقیقیِ آن­ها تاثیر می­گذارند.
اما حالا دیگر چندان مشکلی ندارم باهاشان. تقریباً به­کلی به موجوداتِ قابلِ پیش­بینی و خطی­ای بدل شده­اند که می­توانم باهاشان بازی کنم. و می­کنم. خطِ قرمزها را نیک دریافته­ام و حالا با دل­گرمی به این شهودِ زنده با اعتماد به­نفسی باور نکردنی رویِ لبه­ی این خطِ قرمزها شیطنت می­کنم. مدام شگفت­زده و مطمئن­شان می­کنم. باورشان نمی­شود این­قدر وقیح شده باشم و در عینِ حال زیاد هم ناراحت نمی­شوند. با چنان اعتماد به­نفس و مهارتی در دو سویِ مرزها می­لغزم که به سختی می­فهمند کی پا را از حدِ خود فراتر گذاشته­ام و تا بخواهند ماجرا را برایِ خود بازخوانی کنند، مرا می­بینند که معصومانه به­شان خیره شده­ام و گویی اصلاً نفهمیدم چه گفته­ام یا چه کرده­ام.
در عوض دیگر مثلِ سابق، دغدغه­­شان را ندارم. چنان برای­ام روزمره و ساده شده­اند که دلیلی ندارد به­شان فکر کنم. تنها باه­شان تفریح می­کنم. بی­هیچ ترس و خیال­بافی و کابوسِ شبانه. با وجدانی آرام و قلبی مطمئن، چون وردی باستانی و آئینی مقدس و تکراری که پس از سال­ها تکرار و تکرار بی­اختیار و بی­هیچ دغدغه و دل­مشغولی به تمامی و درستی جاری می­شود. به­ترین دورانِ رابطه­ام با خانواده­ی ناداشته­ام همین الان است. با بابا حرف می­زنم، به درددل­های مامان گوش می­کنم و راه­نمایی­اش می­کنم، با بابا بحث­هایِ فلسفی می­کنم و در تصمیم­ها دخالت می­کنم و پیش­نهاد می­دهم و... به­تمامی باه­شان زندگی می­کنم.
به یک معنا همه­ی این­ها بیانی دیگر است از همان حکمتِ قدیمیِ «دوری و دوستی»
حالا که از صبح تا شب باه­شان هستم و به­تر از کفِ دستم می­شناسم­شان، دیگر جایی در ترس­هایِ مازوخیستی و خیال­بافی­هایِ شیزوفرنیک و کابوس­های­ام ندارند. به­کلی از درونم حذف شده­اند. صرفا باه­شان زنده­گی می­کنم.
بلایی که سرِ دیگر روابطم می­آمد. شاید این دوری لازم بود. شاید. لازم بود تا یک­چیزهایی دوباره برگردند سرِ جای­شان: آن تو!
نه رویِ دست­ها و صورت!
یادِ حکایتِ معروفی می­افتم. فیلسوفِ شهیرِ فرانسوی –حافظه­ام به کلی از کار افتاده، اسمش را هرچه می­کنم به­خاطر نمی­آورم، فکر کنم از عوارضِ سیگار نکشیدن است- می­گوید از برجِ ایفل متنفرم. بدبختی از همه­جایِ پاریس هم دیده می­شود. تنها جایی که می­شود از شرِ دیدنش در امان ماند تویِ خودِ برج است! و همیشه تویِ کافه­ی وسطِ برج می­پلکید.
حالا به­اندازه­ی ده­تا آدمِ روان­نژند کابوس می­بینم و صدا می­شنوم و به او فحش می­دهم و ازش متنفر می­شوم و فکر و خیال می­کنم و تا سر حدِ جنون خودم را آزار می­دهم. حاضرم همه­چیزم را بدهم و از شرِ این صداها و فکرهایِ بی­وقفه و پایان ناپذیر خلاص شوم. کاری ندارم جایِ یک رابطه­ی دوستانه یا عاشقانه یا هر چرندِ دیگر کجاست و کجا باید باشد. اصلاً برام مهم نیست. فقط می­خواهم از شرِ این فکرها خلاص شوم. به هر قیمتی!

آه!
نزدیکِ یک ماه است لب به سیگار نزده­ام. از وقتی خانه آمده­ام. موقعیت­هایِ زیادی داشته­ام. تقریباً هرروز. ولی تصمیم گرفته­ام این مدت را لب به سیگار نزنم. نمی­دانم چرا. یک­جور خودآزاریِ احمقانه. شاید هم می­خواستم ببینم چه­قدر معتادم. چه­قدر می­توانم خودم را وادار به کاری کنم. چه­قدر می­توانم با خودم لجبازی کنم. حالا دیگر روزهایِ سخت­اش گذشته. روزهایِ اول که بی­سیگار غذا از حلقم پایین نمی­رفت و روزی 15 ساعت می­خوابیدم و مدام شکلات می­خوردم و سرِ همه داد می­کشیدم. حالا تقریباً عادت کرده­ام... اما یک چیز را با اطمینان درک کرده­ام: تا حالا هیچ­وقت به ترکِ سیگار حتا فکر هم نکرده­ام. اما اگر روزی به هر دلیلی بخواهم چنین کاری کنم، بی­شک محال است که بتوانم. چه این مدت اگر دلم را به این خوش نمی­کردم که: «همه­اش دو ماهه!» «به محضِ این­که پام به تهران برسه یه پَک دانهیل می­خرم و ... حالام که وضعِ سینه و قلبم رو به راه شده می­تونم باز روزی 2 پَک و راحت بکشم!» دیوانه می­شدم. بدون این یقین و دل­خوشی محال بود تاب بیاورم. حالا هم باز به روزی که برگردم و پیش از هرچیز یک پَک سیگار بگیرم فکر می­کنم. برایِ جبرانِ سستی و نئشه­گیِ سیگار –که حالا می­فهمم بی­آن یک آن هم نمی­توان فکر را رویِ چیزِ واحدی متمرکز کرد و بیش­تر از نیم­ساعت کاری را ادامه داد- مرتب ترامادول می­خورم. حالا که معده­ام هم کمی روبه­راه شده و 4تا را راحت طاقت می­آورد. جالب است! این­جا یعنی مشهد هنوز هم همه­ی داروخانه­ها بی­نسخه ترامادول می­دهند. یادِ فلاکت­هایی که تویِ تهران برایِ خریدن­اش می­کشم می­افتم. سرگیجه و ... بدنِ کرخت و خوشی و نئشه­گی و کمی توهم! جای­گزینِ خوبی است!

آخرِ کاری به فکرِ «مدیریتِ زمان» افتاده­ام. می­خواهم کمی هم که شده از این یله­گی و بی­کاریِ خودم بکاهم و کمی هم که شده فکرِ «پول» باشم و «نانِ خویش به بازویِ خویشتن در آوردن!» چه می­شود کرد!
بله دیگر گاهی هم این­طور است!

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه