| يادي از زندهياد داستايوفسكيِ مرحوم | ۵/۰۲/۱۳۸۶ | |
|
چهطور ميتوانم نهايتِ احساسام را -بيانِ سوزناك و پر از ستايش و خضوع در برابرِ ديميتري فيودورويچ- و عمقِ نزديكي و عينيتِ اين مردِ جوانِ نگونبخت، با اين كلماتِ ناقص و بيانِ الكن نثارِ داستايوفسكيِ جاودان كنم؟ داستايوفسكي را ميپرستم و تمامِ مصائبِ ديميتري فيودورويچ را با احساسِ عميقي از همدردي، درك ميكنم. عمقِ فاجعهاي كه اين مردِ ساده از بختِ بد در ميانِ كشاكشش قرار گرفت. ميتيا! تو تنها نيستي! همه دوستات داريم و احساست را ميفهميم. نيك ميدانيم كه اين برايِ تو تسلايِ بزرگي است. باشد كه رستگار شوي! باشد كه همهگان رستگار شوند! طعمِ عادتِ «كم نوشتن و زياد خواندن» را كم كم حس ميكنم و آنقدر بهاش عادت ميكنم كه ميتوانم كمابيش ازش لذت هم ببرم، كه يكدفعه يك عالم كار سرم هوار ميشود. داستان، مقاله، مقدمه. حوصلهي هيچكدام را ندارم و احتمالا بيشترشان را خواهم پيچاند. جز همان يك داستان كه مدتهاست در سوداي به اتمام رساندناش هستم و مقالهاي كه ماژورِ دلبندم امر فرموده! فعلا بكت و بودريار و بروتيگن را عشق است! ايضا خداوندِ بزرگ و مهربان را! اين كيوان هم با همهي كمعقلي و پرحرفياش، يك حرفِ خوب زد: «پســـــــــــــر! تكهمسري خيلي گهه! ميفهمي؟!! يعني همهي دنيات ميشه يه نفر، اونوخ يارو بهت بگه: نه! انگار همهي دنيا بهات گفته نه!» خوشبهحالش كه گريزي از اين -به قولِ خودش- «تك همسري»!!! دارد. گاهي از ذوقِ فلك، تصادفهايِ بامزهاي پيش ميآيد. من را داشته باشيد: سخت نئشهي «كارامازوف» و جدالِ نهايي سرِ پروندهي قتل. درگيرِ ارزشهايِ باستانيِ شرافت و اصالت و نجابت و حجب در برابرِ پستي و فرومايگي و دريدگي و ستايشگرِ كنشهايِ اصيلزادگانِ داستان در روياروييِ مرگ. زماني كه هنوز خود درگيرِ ماجرا هستم و نميدانم چهكسي به راستي قاتل است و تنها قلبم گواه ميدهد: ديميتريِ شريف نيست! با يكي از آخرين بازماندگانِ نسلِ منقرض شدهي انسانهايِ داستايوفسكي برخورد كردم. يك رانندهي خطِ تهران-قم. جوانِ بيست و هفت/هشت سالهاي كه به ادعايِ خودش تازه واردِ اين خط شده و پيش از اين مشغولِ قاچاقِ انسان از مرزِ عراق بوده. «برايِ زيارت»! داشت تعريف ميكرد كه اين گرانيِ بنزين چه دردسرها و هزينههايِ زيادي برايِ رانندههايي مثلِ او -غيرِ رسمي- بهدنبال داشته و چه مايهي بدبختي خواهد بود و قصد دارد سرِ همان كارِ سابق برگردد كه درآمدش بيشتر بود و از اين حرفها. مشغولِ گفتن بود كه يكدفعه به آينهي سمتِ خودش اشاره كرد و همانطور كه خودش ناگهان محوِ آن شده بود، تند و قاطع گفت: نگا كن! نگاه كردم، نورِ فلاشِ يكي از اين دوربينهايِ كنترلِ سرعتِ كنارِ اتوبان بود. با خنده زد رويِ پاياش و گفت: گرفت تخمِ سگ! بيست تومن ديگه رف به حساب! به جسمانيترين شكلِ ممكن دو عدد شاخ رويِ سرم سبز شده بود و چون به سقفِ ماشين گير ميكرد مجبور ميشدم سرم را خم كنم. همينطور خيره نگاهاش ميكردم. «خوب!... چرا...» پريد وسطِ حرفم كه: سه ميليون و چهارصد و نود و دو هزار تومن جريمه دارم! ديگه آب از سرم گذشته! پولِ ماشينو كه در بيارم ميام تو همين بيابونا ولش ميكنم! وضعِ شاخها و به طبعِ آن گردنم كمي بهتر شد. دوباره افتاده بود رويِ دورِ تعريف كردن. عصبي، گرم، بددهن و كمي خودشيفته. تصوير سازيهاياش واقعاً فوقالعاده بود. نقالِ خوبي بود. همين هفتهي پيش، تو همين جاده داشتم ميرفتم طرفِ قم. سي-چلتا تا قم نمونده بود كه يكي از اين الگانسايِ پليس از پشت اومد و چراغ داد بزن كنار! نميدونم چيشد نديدماش. يهدفه انگار از وسطِ جاده ظاهر شد تخمِ جن! شايدم اينقدي كه اعصابم خورد بود نديدمش. خلاصه! زديم كنار و يارو اومد و گفت: عجلهام داري كه! گفتم: آره! بابام مرده، دارم ميرم به مراسم برسم. گفت: تند بري ميرسي؟ گفتم: شايد! يه كم نيگا نيگا كرد، گفتم: خوب بنويس سركار جريمهرو به زندگيمون برسيم! گفت: نه! اينجوري نميشه! شماره پلاكِ ماشينو برايِ همكارش خوند و گفت از مركز استعلام بگيره. نتيجه اومد: سه ميليون و چهارصد و نود و دو هزار تومن خلافي! نگاهي بهام كرد و گفت: خلافكارم كه هستي! گفتم: سركارجون! جون بچهات اذيت نكن، هنوز قسطايِ ماشين تموم نشده، دارم كار ميكنم باهاش ماهي پونصد تومن فقط قسط ميدم! هيچي نداره برا خودم! بخوابونيش بدبخت ميشم. ندارم خلافي رو بدم! به قرآن... هرچي اصرار و التماس كردم فايده نكرد. اصلا نگام نميكرد مرتيكهي مادرجنده. عينك دودي زده بود و تهِ جاده رو نگا ميكرد و هر چند دقيقه يك بار فقط ميگفت: بايد بخوابه! مشكلِ خودته! كاريش نميشه كرد! «سركار! من مستاجرم، به خدا جز اون پونصدتومن قسط فقط پولِ اجاره رو در ميارم، خرجي زن و بچهام هم ندارم. بخوابونيش، خونهام ندارم بفروشم خلافيشو بدم. تازه پولم جور كنم، تا در بياد يكي دو هفته شده، حساب كن روزي سيتومن ضرر. جونِ هركي دوس داري...» اما فايده نداشت. يارو انگار نه انگار. نگاش كردم، گفتم خيله خوب! خودت خواستي! اومدم تو ماشين، به مسافرِ جلو گفتم داشبوردو باز كنه و اون كاغذي كه توشه رو دربياره. كاغذو گرفتم و بهاش گفتم: اين اسم و مشخصاتِ منه، شماره پلاكِ اين ماشين پليس و اسمِ اين آقايِ افسرم اون پايين بنويس! با تعجب نگا ميكرد. «زود باش ديگه! شماره پلاك و اسمِ اين آقا!» افسره هم گيج شده بود و عينكش و برداشته بود و منو نگا ميكرد. مسافره كاغذو داد دستم. تا كردم گذاشتم تويِ جيبم. بلند گفتم: همه شاهد باشين اگه بلايي سرم اومد تقصيرِ اين آقاست! همهتون شاهد باشين خودش خواست! بعد پيرهنمو در آوردم و با ركابي رفتم وسطِ جاده رو زمين چارزانو نشستم. (اينجا لازم است من يك توضيحي بدهم: اتوبانِ تهران-قم بهخاطرِ عريض بودن و بياباني بودنش پر سرعتترين اتوبانِ ايران است. به طور متوسط سرعتِ ماشينهايِ خطيِ آن بينِ 140-160 است، اتوبوسها 120-130 و جايي ميخواندم كه بيشترين سرعتِ ثبت شده در آن 220 كيلومتر بر ساعت است.) دو سهتا اتوبوس اومدن بدجور پيچيدن و خركي بوق زدن، يكي دو تا سواري هم اومدن و طوري پيچيدن كه نزديك بود چپ كنن... يه يكي/دو دقيقهاي همونجا نشستم كه يارو افسره اومد بازومو گرفت و گفت: بيا احمق! اين چهكاريه! منم كه دستمو ميكشيدم گفتم: ديگه چه فرقي ميكنه؟ ماشينو بخوابوني چيزي نميمونه واسهام! انگار مردم. يارو گف: خيله خوب حالا! تو پاشو تا طوري نشده! و آورد و جريمه رو نوشت داد دستم. بعد گفت: اگه يهبار ديگه تو اين جاده ببينمت همونجا ماشينتو ميفرستم گاراژ و خودتم كت بسته ميدم بازداشتگا. برو گمشو! گفت و يك وينستونِ اولترا لايت روشن كرد و همونطور كه دودِ اولين پكشو بيرون ميداد گفت: آره داداش! آدم اگه نميتونه، همون بهتر كه بميره. در آن حال و اوضاعِ ذهني، سخت شيفتهي آن رانندهي با شرافت و بي اصالت شدم. تا آخرِ خط نتوانستم چشم ازش بردارم. ميدانم حكايتِ تكراري و بيمزهاي بود. اول ميخواستم بگويم «مادهي خامِ ادبي» اما حالا كه باز ميخوانماش ميبينم حتا برايِ داستان هم زيادي تكراري است. اما خوب قرار گرفتن تويِ همچين موقعيتي و روبهرو شدن با چنين ديوانهاي فرصتي است كه كم پيش ميآيد! آها! نمونهي بدش «آژانسِ شيشهاي» است! جلالخالق!!! بههر حال حالا ديگر اتفاقاتِ «پرشين بلاگ» هم برايِ ما مهم است ديگر! (;
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||