سالِ بد/ سالِ باد/ سالِ اشك ... سالِ كشك! ۳/۳۱/۱۳۸۶

مي‌داني؟ كنارِ هم چيدنِ واقعيت‌هايِ زندگي، هر چند وقت يك بار سخت لازم است. خصوصا برايِ چون مني، آدمِ رويايي و جو گير.
هر چندوقت يك بار لازم است خرِ خودم را بچسبم و بپرسم: «خوب! چه گهي قراره بخوري؟ واسه چي زنده‌اي؟»
كار؟ عرضه‌شو داري خنگِ تنبل؟ تو عمرت هزار تومن در آوردي؟ اصلا چه كاري ازت بر مي‌آد؟ چي بلدي؟
مسلما حالا ديگر نمي‌توانم به درس خواندنم اميدي داشته باشم. از حالا بايد 4 ساله تمامش كنم، بي‌ مشروطي! تا الآن تقريبا هيچ واحدِ مهمي پاس نكرده‌ام، يعني از اين ترم -اگر به كميسيون ارجاع نشوم- بايد مثلِ يك دانش‌جويِ ايده‌آل واحد پاس كنم. يك تحولِ آني! نكنه انتظار داري با ,missed بازي مثلا معدل بيارم، apply هم بكنم؟! اوووووو...ووووووف! مثلِ هر ترم! «اين ترم ديگه مثلِ قبليا نيس!!» ديگه حتا تصورِ فكر كردن به اين تحول هم حالمو به هم مي‌زنه! حوصله‌ي خنديدن هم ندارم.
يك آدمِ يك لا قبايِ بي‌عرضه‌ي خنگ... آره! درسته! پيداش كردم: خنگ! كودن!
عاليه! همه‌ي مشكلاتم واسه‌ي همينان! هميشه فكر مي‌كردم با همين حجمِ درس خوندن، خيلي از دور و بري‌‌ها درس‌شون خيلي بهتر از من‌ئه! اين كه سرِ كلاس‌‌ها هيچي نمي‌فهمم! اين‌كه از حرف‌هايِ آدم‌‌ها هيچي نمي‌فهمم! اين‌كه حد و مرزِ خودمو نمي‌فهمم و تويِ روابط‌ام گند مي‌زنم! اين‌كه نمي‌فهمم طرف داره چي بهم مي‌گه و نمي‌تونم درست جواب بدم! اين كه يكي كه چيزي بارم مي‌كنه تا بيام جوابشو بدم، دير شده و عقده مي‌شه! اين‌كه نمي فهمم دارم طرفمو عصبي مي‌كنم، خسته مي‌كنم، آزار مي‌دم، نگران مي‌كنم... خوب آدما چه‌‌قدر مي‌خوان يك آدمِ خنگ مثلِ منو تحمل كنن؟ حتا حرف زدن و راه رفتن‌ام هم پر از مكث و كش‌داره! مهوع!
چي‌كار مي‌خوام بكنم تابستونو؟ هممم... سوالِ خوبيه! اگه بخوام درست جواب بدم، بايد بگم دقيقا هيچي! يا به قولِ خودمون مي‌زنمش به كيرِ خر! نه كار، نه درس، نه... چي دارم ديگه؟!
و بعدش... و بعدترش؟
خانواده؟
خانواده؟!
هه! دلم براشون مي‌سوزه! دوسشون دارم و حالم ازشون به هم مي‌خوره! طفلكايِ ابلهِ ساده. امشب رفته بوديم شهرِ بازي. ابتذالِ محض! چه‌قدر دلم برايِ مادرم سوخت! زنِ بي‌چاره!
مادر، مادر، مادرم! عزيزم! عشقم! باور كن اين‌قدر كه به همه چي غر مي‌زنم به خاطرِ حماقتِ خودمه! تو نبايد خجالت بكشي كه وقتي اين‌قدر با ذوق و شوق از چيزي حرف مي‌زني كه برات جالبه يا دوسش داري، من فقط نگاهِ عاقل اندر سفيه مي‌كنم و پوزخند مي‌زنم! به خدا من خرم! من احمقم! مادر! مادر! تو خوبي!
منِ خر نمي‌فهمم كه برايِ تو چيزي باقي نمونده كه جايِ تاسف داشته باشه! تو مردي! تموم شدي! پايِ شوهرت! پايِ بچه‌هات! و دغدغه‌هايِ مبتذلِ‌شون! مادرم، مادرِ خوبم! چرا از زندگي‌ات خجالت مي‌كشي؟ مگه خودت انتخابش نكردي؟ مگه دوسش نداري؟ مگه همينو نمي‌خواي؟ چرا وقتي من بي‌حوصله‌ام، تو غصه‌ات مي‌گيره؟ احساسِ شرم و حقارت مي‌كني؟ لعنتي! چرا تو سرتو مي‌ندازي پايين؟
منِ خرِ احمقِ كثافتِ لجن‌ام كه همه‌ي وجودم تظاهر و ادعا ست. چيزهايي كه ندارم. چيزهايي كه نيستم!
ميام مثلِ احمقا واسه‌ات از ابتذال حرف مي‌زنم و اين‌كه زنده‌گي‌ات چه‌قدر روزمره‌است و تو خجالت مي‌كشي... آشغال! يه دفه برگرد بپرس زندگيِ خودت چي؟ تو چي داري؟ تو چه گهي مي‌خوري؟ فرقِ تو چيه با من؟ چي‌ مي‌گيري از زندگي‌ات؟ ... هيچي مادر! به‌ خدايي كه اين‌قدر مي‌پرستيش هيچي!
تو خوبي مادر! شازده تخمي شده...
آينه‌ي آينده‌ي خودمو تويِ يكي مثلِ مهدي مي‌بينم. يا بابام... نه! زياده! همون مهدي! يه كثافتِ زالو! يه حيوونِ واقعي!
چند سالي تهران لاسمو مي‌زنم و سرم كه خورد به سنگ، مثلِ سگ مي‌رم سربازي و بر مي‌گردم خونه! يه كارِ دمِ دستي، يه زنِ دمِ دستي، يه زندگيِ دمِ دستي... مگه زندگيِ بقيه چي داره؟ مگه بقيه چي‌كار مي‌كنن؟ چي فكر مي‌كني؟ فكر مي‌كني مثلا بقيه زندگي‌شون پر از عشق و هيجان و آرامش و معنويت و احساسات و زيبايي و كشف و خلق‌ئه؟ هه! يعني فلان هنرمند يا فيلسوف يا نويسنده يا هر خري، اصلا اونايي كه معروف نيستن ولي كسايي كه مي‌شناسنشون بهشون حسودي مي‌كنن، راست نمي‌كنن با زن‌ِ همسايه بخوابن؟ حرفايِ خاله زنكيِ احمقانه نمي‌زنن؟ تويِ جر و بحث‌هايِ پيچيده و باشكوه‌شون مدام عقده‌هاشونو سرِ هم خالي نمي‌كنن -گيرم با ظاهري محترمانه‌تر از دعواهايِ ميدون گمرك-؟
چيِ زندگيِ روزمره‌ي مامان و بابايِ ساده‌ و از همه‌جا بي‌خبرِ من، كمتر از زندگيِ سارتر و سيمون دوبواره؟ گيرم كمي هيجان و شهرت. يا اشرافيت... چه اهميتي داره؟

به كاستِ «سفر به ديگر سو»ي تويِ ماشينِ بابا فكر مي‌كنم. حالا ديگه بعدِ سه سال تبديل شده به نويزِ ريتميك! اين‌قدر كه تويِ آفتاب مونده و تو ضبط گير كرده و عقب و جلو رفته!
روزي كه بابا ماشينو خريد رفتيم بازار و من اينو از يه كاست فروشي خريدم. مي‌دونستم بابا سنتي دوس داره، اونم «معنا گرا»!!!
باورم نمي‌شه سه سالِ تمام اينا با سماجتي باور نكردني هر وقت تو ماشين نشستن همين نوارو گوش دادن. حتا بدونِ اين كه بفهمن حالا ديگه تبديل شده به پارازيتِ خالص!
اين نوار سه ساله از تويِ ضبط بيرون نيومده... همه‌ي مشهد رفتن‌‌ها و شمال رفتن‌‌ها و كاشان و اصفهان و تهران و...
به چيِ اين خونواده مي‌شه دل خوش كرد؟
از چيِ اين بندگانِ خدا مي‌شه شاكي بود؟ چه گناهي كردن؟ چه كوتاهي‌اي؟

منم و سيگار و يك زندگيِ تباه شده.
با يك عشقِ نصفه نيمه و هميشه مردد.
دوست‌‌هايِ فراموش شده.
خانواده‌ي مرده!


پ.ن. چه‌قدر خوش‌حال مي‌شوم اين زلزله‌ي كذايي بيايد و لاجرعه ريقِ رحمت را سر بكشم!

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه