اصولا زياد فكر نمي‌كنم، ولي گمان كنم هستم ۲/۱۲/۱۳۸۶

همه‌اش همين است. تقريبا همه‌ي كنش‌هايِ ما در مواجهه با امرِ حادث شده‌ي «زندگي» همين است.
مي‌دانيم بي‌معناست و چه‌قدر هم بي‌معناست! با اين حال باز هم ادامه مي‌دهيم. نه به اين اميد كه معنايي درش پيدا كنيم يا خلق كنيم. نه!
تنها با اين فكر كه «هر اتفاقي بخواهد بيافتد، همين‌جا خواهد بود» همين يك فرصت را داريم و هرچه هم بي‌معنا... ادامه مي‌دهم، ادامه خواهم داد.
با مرگ، با خودكشي چيزي به‌دست نمي‌آيد. اساسا چيزي نيست كه بخواهد به‌دست بيايد. بايد اين بي‌معنايي را ديد و پذيرفت و در آن حل نشد. روزمره نشد... اما افراطي گري هم از هر نوع كه باشد هيچ فايده‌اي به حالِ هيچ‌كس ندارد.
مثلِ ابراهيمِ «كيركگور».
من نه شواليه‌ي تركِ متناهي‌ام نه هيچ خرِ ديگري. من خودم‌ام.
و حاضر نيستم به صرفِ اعتقاد به بي‌معناييِ موقعيتي، خودم را از آن خارج كنم. زماني كه به‌اش احتياج دارم. زماني كه به لحاظِ عاطفي به‌اش نياز دارم. براي‌ام لذت‌بخش، آرامش‌بخش و ناب و خارق‌العاده است.
چاره‌اي نيست، نه به اميدِ به‌تر شدنِ چيزي، بل‌كه دقيقا با علم به تغيير نكردنِ هيچ‌چيزِ اساسي، بايد ادامه داد و بود.
من مي‌مانم.
من هستم.

ركسانا
View comments | Post a comment


1 Comments:


چشم استاد! حالا چرا می زنی؟


...
ماندن
بودن
...
به گاه رفتن
...
و
باز گشتن
؛)
۱۱:۱۱ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه