حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي ۲/۰۲/۱۳۸۶





زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مكن تا نكَني بنيادم

مي مخور با همه‌كس تا نخورم خونِ جگر
سر مَكِش تا نكِشد سر به فلك فريادم

زلف را حلقه مكن تا نكني دربندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يارِ بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غمِ اغيار مخور تا نكني ناشادم

رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم
قد برافراز كه از سرو كني آزادم

شمعِ هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
يادِ هر قوم مكن تا نروي از يادم

شهره‌ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه
شورِ شيرين منما تا نكني فرهادم

رحم كن بر منِ مسكين و به فريادم رس
تا به خاكِ درِ آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه دربندِ توام آزادم


ادبيات و فرهنگ... نه! زبانِ فارسي اگر «حافظ» نداشت چي مي‌شد؟
اين «نام‌جو» هم گاهي از دست‌اش در مي‌رود و چيزهايِ خوبي مي‌خواند.
اين چند روز چه‌قدر به چنين چيزي احتياج داشتم! خسته‌ام از فكر كردن و اضطراب و تلاطم‌اش.
يادم رفته چيزها را احساس كنم. :(
يك پست هست كه، تقريباً دو هفته، تويِ Draft مانده. هنوز جراتِ Up كردن‌اش را ندارم.

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه