1. تمام شد! عید دیدنیها را عرض میکنم. الان که دارم با عجله اینها را مینویسم مامان و بابا دارند طبقهی بالا ساکهاشان را میبندند و من که ساکام را بستهام دارم mail و off هام را چک میکنم و «چاوشی» گوش میکنم.
2. «... قهر نکن عشقِ من! قهرِ تو آتیشمه / من نمیخوام بسوزم، وقتی دلت پیشمه / برایِ داشتنِ تو، چه راهِ دوری رفتم / دلم می خواد بدونی راهو چه جوری رفتم...»
3. آسمان دروغ میگوید. دروغ... بهار شده! جنازهها رویِ زمین افتادهاند زیرِ بارانِ تندِ کژبار و از سرِ همه طیفِ کمرنگِ قرمزیِ خونِ شناور در باران، رویِ سینهها و زمین پخش میشود، گم میشود، همه از یاد میروند. باران آدمها را میکشد. یادها را. باران مرگ است. باران سیاه و سرد است. باران... بهار شده!
4. مثلِ یک شهودِ آنی میماند. یک بارقهی ناگهانی و شگفتانگیزِ اشراق. به مقصد میرسم؟ یک دستور العملِ آموزندهی اخلاقی هست که میگوید هر کاری را طوری شروع کن که انگار آخرین کارت است. هر روز را طوری که انگار آخرین روز و هر... امشب از همه طوری خداحافظی میکنم که انگار آخرین خداحافظیام است.
5. «نورِِ ماه روی کوه افتاده و الاغ ها نفس نفس می زنند.» [شما که غریبه نیستید، هوشنگ مرادی کرمانی، 209] این تصویر، نمیدانم چرا به نظرم بهغایت اوروتیک میآید. مرا تا ارگاسم میرساند، به جانِ خودم! و فوقالعاده زیبا و نبوغ آمیز. میتوانم عمری با همین یک جمله زندهگی کنم.
6. این نوشته را، به دلایلِِ حرفهای (; آخرین و بهترین کارم به حساب نمیآورم. (: هرگز! چرند شده! ان الله علیمٌ رحیمٌ قدیرٌ سلیمٌ کریمٌ بخیلٌ ...
7. آسمان اشک نمیریزد. اگر یک بار باران را مزه کنید میبینید خدا از آن بالا میشاشد به هیکلِِ آدمها و زمیناش. تف میکند تویِ صورتِ عاشقشان. سیاه میشود آسمان وقتِ باران. تلخ، گرفته، مرده، مثلِ صورتِ بچهای که تویِ حوض میافتد و خفه میشود: «چندمی بود؟» «چهارمی... پنجمی... چه میدانم... اه» «خدا بیامرزدش!» کبود! باران میشوید. آدمها را. تصویر و یادها و جایِ پاها و یادگارها. بویِ تنِ آدمها و شاش و تف و منی و عشق و عشقبازی و خون و گه و آشغال و گل و عطر و درخت. همهی بوها را میشوید و به گندابِ شبکهی فاضلابِ ماشینیِ شهر میبرد. همهی نشانههایِ زندهگیِ انسانی را با خود به درک میبرد. باران آدمها را میرماند. باران... میکشد! باران تلخ است. باران میبارد.
پ.ن.1 نه! خیالِ عبثی است که 8 اش کنم و تمام! همهچیز در غاییترین و نابترین لحظاتِ تبلورش، در آن آنِ شگفتانگیز و حیرتآور و باشکوهِ بلوغ و کمال، نقصی دارد. تَرَک دارد. کوتاه است. کج است. کم است. «همیشه فاصلهای هست!»
پ.ن.2 از همهگی متواضعانه تقاضایِ بخشش دارم. حلال کنید! و اینکه تا ابد راهِ درازی نیست. سختترین و دشوارترین و ناهموارترین و مرگآورترین و وهمآور و وحشتناکترینِ کوره راههایِ مه گرفته و پیچاپیچ از آنِ راههایِ زمینی است. به سویِ چیزهایِ پیشِ پا افتاده و متناهی.
خدا حافظ!
فعلاً (;