غر ۱۲/۰۹/۱۳۸۵

کم‌تر می‌نویسم این چند روز. و به‌ندرت On-line می‌شوم که بخواهم نوشته‌ای Up کنم.
بی‌حوصله‌ام، سرخورده و شوکه و ناامید و گیج و بی‌حواس. درست شده‌ام مثلِ کسی که در یک آن، در یک لحظه‌ی بزرگ و ابدی همه‌چیزش را یک‌جا، با هم از دست داده. همه‌ی رویاها، همه‌ی دنیاهایِ خیالی و کوچک‌ام، همه‌ی دل‌خوشی‌هام را یکی یکی از دست می‌دهم. گله‌ای هم نمی‌توانم داشته باشم. خانواده؟ تقصیرِ خودم بود. دوست‌ها؟ تقصیرِ خودم است. دانش‌گاه؟ تقصیرِ هیچ‌کسِ دیگر نیست. آن دیگری؟ باز هم تقصیرِ خودم بود.
حرف زدن‌ام همین شده. همه به‌ام می‌گویند. غر می‌زنم. غر می‌زنم. غر می‌زنم. به همین خاطر هم این‌جا چیزی نمی‌نوشتم.
و باز چند هفته‌ای، اگر به همین منوال بگذرد، چیزی نمی‌نویسم.
نوستالژیِ خونم به طرزِ احمقانه‌ای بالا رفته. سال‌های دبیرستان که فقط با صدایِ ترانه‌هایِ سیاوش می‌گذشت:


اون روزا...
ما دلی داشتیم
واسه بردن
جونی داشتیم
واسه مردن
کسی بودیم
کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم
تو سرا ما سری داشتیم
عشقی و دل‌بری داشتیم

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه