| گم شدن در مه | ۱۱/۲۷/۱۳۸۵ | |
|
همهي آنچه ميانِ ماست
..............................من و من نوايي دور، دور و گنگ آوازِ چوپاني ميانِ كوهپايهي مه گرفته آوازِ ماهيگير، در بينهايتِِ خاكستريِ دريا .....................سكوتِ كوهپايه، صدايِ دريا .............فرو شدن در آب، گم شدن در مه .........همهي آنچه ميانِ ماست .......................................من و من همهي آنچه در ميان است .........همهي آنچه هست ..................................من و ديگر آوازي گنگ در دور دست .....سايهاي محو از صدايي دور پ.ن شاعري بلد نيستم. نميدانم اسمِ اين قطعه را ميتوان شعر گذاشت؛ يا نه. يا اينكه اصلاً حق دارم جملهها را اينطور شعروار در ميانِ سطرها بشكنم؛ يا نه. اما خوب... دلم ميخواهد بگويم شعر و دلم ميخواهد اينطور بنويسماش. چون دوستاش دارم. مالِ همان دو - سه روزي است كه در خلسهي دريا بودم -تقريباً دو سال پيش، سالي كه بهخاطرِ كنكورِ من شمال نرفتيم و من سخت بهاش احتياج داشتم- و داستانِ «گم شدن در مه» را نوشتم. دستنوشتهي اين شعر، به همراهِ آن داستان بود. بعد جدا شد. بعد شد چكنويسِ فيزيك. بعد گم شد. حالا تويِ ريخت و پاشهايِ اتاق برايِ نصبِ ميز و كمدهايِ جديد، خيلي بيربط، پيدا شد.
ركسانا 2 Comments:
khube adam ba jorat benevise ..
rasty in term ro june man b ekhun dge nemitunam feshare asabi tahamol konam bekhay begi mashrooooot shodi :D
|
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||