| من مستم، پس هستم | ۱۰/۰۴/۱۳۸۵ | |
|
الان كه اينها را مينويسم ساعت 2:30 صبح است و من تقريبن مستِ مستم.
تا حالا در حالِ مستي تايپ نكرده بودم. حسِ خوبي دارد. انگشتها سبك و سريع، پيش از آنكه اراده كني رويِ كيبورد حركت ميكنند و هر تماس با كليدها، حسِ لذتناكي نوكِ انگشتها بهوجود ميآورد. ميخواهم بنويسم. ميخواهم تا خودِ صبح بنويسم. اما حيف كه بدجوري خوابم ميآيد! بيهوا، وسطِ قيل و قالِ بچهها كه سرِ تمام شدنِ ويسكي و اينكه كي بيشتر خورده بحث ميكردند، اين بند از مكبث را، كه مدتها پيش از خاطر برده بودم در حالي كه تلو تلو ميخوردم، بلند بلند خواندم: "فرو مير آي، اي شمعك فرومير آي! كه نباشد زندگاني هيچ، الا سايهاي لغزان و بازيهايِ بازي پيشهاي نادان كه بازد چندگاهي پرخروش و جوش اندرين ميدان و آنگه هيچ! زندگي افسانهاي است كز لبِ شوريده مغزي گفته آيد، سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا، ليك بيمعنا!" همه برگشتند و مثلِ ديوانهها زل زدند بهم. انگار مستم! متشكرم احسان! متشكرم اسكاتلندِ هميشه زيبا، متشكرم دانماركِ ملعون، متشكرم هايده، متشكرم پينك فلويد، متشكرم شكسپير و همهي جك و جندههايي كه امشب را شبِ گهي ساختيد. همچنين از شما! آره از خودِ شما كه باعث شديد كه اينطوري بشوم اين چند روز. كه البته دستِ خودتان هم نيست. هم خودتان ميدانيد و هم من كه اشكال از من است نه شما. ولي خوب اينطوري است ديگر... - آآآه... زمستونِ سرديه! + آره آقا! خيلي سرده... بيصاحاب تمامِ حقوقِ مادي و معنويِ اين ديالوگ متعلق به شخصِ شخيصِ بنده است. هر مادرقحبهاي كه به هر شكل از اين ديالوگ در هر اثر نوشتاري، گفتاري، تجسمي، و هر شكل احمقانهاي مثل داستان، نمايشنامه، ترانه، ايدهي تبليغاتي استفاده كند و يا از آن الهام گرفته باشد، حكمِ قحبگيِ تمامِ عناصرِ اناثِ اقوامِ درجهي اولِ خود را امضا نموده و بدين ترتيب همزمان خود را به عناوينِ 1. مادر جندگي 2. خواهر جندگي 3.1. زن جندگي (قرمساقي، قرمدنگي، ديوثي، پفيوزي) 3.2. شوهر هرزگي! 4. دختر قحبگي نايل كرده و قابل پيگرد ميباشد. با خود ميگوييم بهتر است كمتر كس بگوييم و بهجايِ آن به رختخواب برويم كه همانا خداوند هيچ نعمتي را ارجمندتر از خوابِ بعد از مستي قرار نداد. كه "ان الله عليم بما يعملون..." شب خوش!
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||