سلوکِ یک ماهه ۹/۲۲/۱۳۸۵

1. یک ماه پیش همه­چیز خیلی بد بود. و بدتر از همه خودم. مدت­ها بود حس می­کردم توی این وب­لاگ فقط دارم چرند می­نویسم. و این­که دیرزمانی گمان می­کردم وب­لاگ نویسی شاید، برایِ من، دل مشغولی­ای بتواند باشد که کمی بیشتر بنویسم و به تبع آن بیشتر بخوانم که چنین نشد. این شد که «برکه­هایِ آینه» را، با همه­ی علاقه­ام بهش، بستم. اما حالا خیلی چیزها عوض شده. خیلی بهتر شده. و خودم هم. (البته به­جز درس­ها D:) این شد که باز شروع کردم.
2. این گذر از حالِ بد به حالِ خوب را مدیونِ خیلی­ها هستم. اما بیشتر یک نفر. خدا عوض­اش دهد! که بی­ هیچ اجباری یا مسئولیتِ اخلاقی یا هرآن­چه از این نسق، کلی وقت و انرژی­اش را صرفِ من کرد. و بارِ خیلی اندوه­ها و تردیدها را از شانه­ام برداشت. سپاس بی­معنی است. (قرارمان همین بود از نخست!) تنها می­توانم امیدوار باشم که همین­طور بماند / بمانم.
3. «سلوک»­ِ دولت آّبادی را مدتی است شروع کرده­ام. آری! مدتی است! پیش از این سه­بار به خواندن­اش قصد کرده بودم و هر بار دستِ بالا 100 صفحه (کم و بیش) و بیش از آن نتوانستم. این بار هم خیلی کند پیش می­روم. روزی 4-5 صفحه. البته همه­اش هم به­خاطرِ خودِ کتاب نیست. سرم هم کمی شلوغ شده. دل­مشغولی­هایِ بی­هوده و... باهوده!این­جای­اش را خیلی دوست دارم. همه­ی این­ها را گفتم که بهانه­ای شود تا شما را هم در لذتِ این متن شریک کنم:
«انسان در مسیرِ عمرِ خود مگر چندبار می­تواند به دوستانی بربخورد که از میان آن­ها همزبانی بیابد. همزبانی که همدل باشد. و مگر دوستی، از آن مایه که به رفاقت بینجامد، چند بار می­تواند رخ بدهد، و در چند مقطع عمر؟ این اتفاق خجسته­ای است که از هفده تا بیست و چهار و پنج – سالگی می­تواند رخ بدهد. و زمان، تاراجِ زمان – مگر مجال تداوم رفاقت را می­دهد؟ نه؛ برای شما که گفتم. همه­ی آن کسانی که را که داشتم، کمتر از شمار انگشتان یک دست، زیر چهل سالگی از دست دادم. بله، چنین است. به همین بی­تفاوتی زمان می­بَرَدشان، می­بردشان. تنها، تنها، تنها می­مانیم؛ تنها می­مانیم، تنها ماندم، مانده بودم. جاهایِ خالی در مغزم، در قلبم، و در زبانم که سخن نمی­گفت. با که بگوید چه شد؛ و برای چه بگوید؟ انسان مادامی که در بطن فاجعه گرفتار است، گمان می­برد که نزدیکان او را می­بینند، و همه چیز پیرامون او را می­شناسند. پس تصور من هم این بود که نیست کسی که نداند چه بر من گذشته است، که چگونه وجین شده­ام، هَرَس شده­؛ عریان و برهنه در زمستان. برای همین فکر می­کردم و باور داشتم که او را خدا برای من فرستاده است؛ «ای دختر خدا!» فرشته­ای به پاداش رنج­های من؛ رنج­های شریف. اما نه، بیش از این. مشت بسته، این مرد شرقی چگونه می­تواند اظهار عشق کند، و چگونه می­تواند چون زنِ شرقی با همجنسانِ خود سخن بگوید از کانونِ محوری وجود خود. دو زنِ بیگانه حتی در نخستین دیدارشان، خیلی زود به هم می­رسند و از یکدیگر عبور می­کنند. رنگ مو، رنگ موهایت چقدر تناسب دارد با پوست صورتت. پوست صورت و تن، رنگ چشم­ها و قواره­ی سرشانه­ها، قوس کمر و اندازه­هایِ دور سینه و باسن، قد و ساق­ها! آن دو به سرعت خیاط و دلاک و دایه­ی هم می­شوند و یقین دارم که گفتگو نه­چندان با تاخیر، کشانده می­شود به تجربه­های آمیزش... اما مرد شرقی... نمی­دانم، من اما نمی­توانم، نمی­توانستم بر زبان بیاورم آنچه را به دل داشتم. بس یکبار گفتم «تا نوبت پیش رسیده­تر شده­ای» همین؛ و بعد... آه، هزار سخن می­گویی تا سخن عشق نگفته باشی.«برایتان یک خودنویس خریده­ام.»به چه مناسبت؟ نمی­گویی، اما او ناگفته­ را می­شنود. «آخر روز تولدتان است امروز!» عجیب است، بسیار عجیب. این نخستین باری­ست که یک نفر مرا به یاد زاده شدنم می­اندازد، و من از زبان اوست که می­شنوم: مبارک! چه و کدام مبارک؟ مبارک نام همیشگیِ شخصیت سیاه در نمایش­های روحوضی ما است. این هم از طنزپردازی و لطیفه­گویی من! واقعا که! اما او آمده بود تا این مشت بسته و این تلخیِ تجربه­هایِ یک عمر را در همه احوال بشکند و مردی را که گزیده بود در ذهن شیرین و دلپذیر بیابد؛ و... خود چه می­دانم؟ شاید هم چنان در زمختیِ رویه­ای که طراوت و عشق در اندرونش دفن شده بود با کوبش هر ضربه، هر مرگ، هر پشنگای خون و کابوسِ هر لجّه عفن و بویناک. شاید نام مرا در هاله­ای می­دید، اما نه... هوشیاری صفت بارز او بود که دوشادوش زیرکیِ نهفته­ی درونش روان بود، پس نمی­توانست بس در نام من تابیده باشد، فارغ از حال من.»
4. خیلی وقت بود می­خواستم آدرسِ این­جا را از mponds.blogspot.com به mirrorponds.blogspot.com تغییر بدهم. و البته تغییراتِ اندکی هم در جزئیاتِ قالب وب­لاگ. کمی آرشیو را دست­کاری کرده­ام که جمع و جورتر شود. و همین­طور هم آدرس را، اما از بختِ بد، نمی­دانم چه بلایی سرِ این بلاگرِ احمق آمده که هنوز تعدادی از پست­ها رویِ آدرس قبلی هستند و این آدرس دیگر نه برایِ من –و نه هیچ­کسِ دیگر- قابلِ دست­رسی نیست تا بتوانم آن را پاک کنم و یک دستورِ Auto redirect روی آن سوار کنم تا مراجعانِ آن آدرس را به آدرسِ جدید بفرستد. خودِ Help center بلاگر هم جوابی به من نمی­دهد. لطف کنید اگر به آدرسِ قبلی لینک داده­اید آن را تصحیح کنید.

ركسانا
View comments | Post a comment


2 Comments:


...و گذر کردیم

!سلام

:)
۱۲:۴۴ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  

umadam chand bar bekhunam solook ro amma maaanam natunestam kheyli pishe beram . khube ke minevisi va un dorane bad tamum shod . jat khali bud
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه