| طور | ۵/۲۸/۱۳۸۵ | |
|
نيمهشب، تنها ميانِ بيابان راه ميروم. رويِ زمين پر از بوتههايِ خار و علفهايِ صحرايي است. هوا سرد است. سرد و ساكن. تنها نسيمي... خيلي ملايم، آنقدر كه به زحمت احساس ميكنم، ميوزد. زيرِ نورِ نقرهايِ ماه تا دوردستها را ميتوانم ببينم. همهچيز ساكن است. همه چيز ثابت است. هيچ جنبندهاي نيست. حتا حشرهها و جانورهايِ بياباني. هيچ جنبشي، هيچ حركتي.
تنها صدايِ خش خشِ بوتههايِ خار را ميشنوم كه زيرِ پاهايم خرد ميشوند. و سوزشِِ خارهايي كه تويِ كفشام ميروند. دور تا دورم را كوههايِ بلندي فراگرفتهاند. كوهايي كه همينطور تا افق، تا جايي كه با اين روشناييِ اندك ميتوان ديد، ادامه دارند. انگار اين بيابان را با همهي وسعتاش محاصره كردهاند. و من نيك ميدانم آنسوي كوهها هم باز بيابانهاييست شبيهِ اين و باز كوههايي كه دورش حلقه زدهاند و باز... هيچ صدايي نيست، جز صدايِ خش خشِ خارها. ميايستم. همهچيز در سكوتي مرگآور فرو ميرود. ديگر هيچ نشاني از حيات نيست. هيچ نشاني از حركت. چشم اندازي ثابت و ساكت. مثلِ يك عكس... سكونِ محض، سكوتِ محض. ديگر احساسِ تنهايي نميكنم. كه احساسِ نيستي ميكنم. حس ميكنم ديگر نيستم. ديگر هيچچيز نيست... اصلاً هيچ حسي ندارم. قوطيِ مچاله شدهي كبريت را از جيبام بيرون ميآورم. چيزِ زيادي باقي نمانده. ميخواهم اولي را روشن كنم، از وسط ميشكند. دومي بلافاصله با همان نسيمِ ملايمي كه ميوزد، خاموش ميشود. سومي و چهارمي هم همينطور. تا هشتمين كبريت را ميانِ دستانم روشن ميكنم. صبر ميكنم تا خوب شعله بكشد. خم ميشوم و كبريت را زيرِ يكي از بوتهها ميگيرم. يكي دو شاخه آتش ميگيرند. بعد كم كم آتش سرايت ميكند. بيشتر ميشود. بزرگتر ميشود. دودِ سفيدي از ميانِ شعلهها بلند ميشود. سفيد و غليط. ديوانهوار به اين سو و آنسو ميرود. شعلهها با جريانِ لطيفِ هوا از اين سو به آنسو ميروند. اطراف روشن ميشود. نورِ شلخته و رقصانِ آتش اطرافاش را روشن و خاموش ميكند. سايهي بوتهها و سنگها، سرگردان، دورِ خود ميچرخند. كوچك و بزرگ ميشوند. گونههايام گرمايِ مطبوعِِ آتش را احساس ميكند. صدايِ جرق جرقِ ساقههايِ تازهي خار سكوتِ بيابان را ميشكند. يك آن از پشتِ سرم صدايي ميشنوم. بر ميگردم: كسي نيست! باز از سويي ديگر... جايي ديگر... دوباره صدايي به گوشام ميآيد. انگار دور و برم پر از اشباحي نامرئي شده است. همهچيز حركت ميكند. همهچيز ناگهان جان ميگيرد. سايهها، رنگها، اشباح، صداها... جهاني جديد پيشِ چشمانم بهوجود ميآيد. دنيايي پر از نور و گرما و صدا و حركت. شعلهها اندك اندك خاموش ميشوند. سايهها قرار ميگيرند. گرماي آتش را ديگر تنها، در ذرههايِ سرخِ رويِ خاكسترِ خار كه تند تند از اين طرف به آنطرف ميروند، ميشود حس كرد. بيابان در خاموشي فرو ميرود. بر جايام ايستادهام و به كپهي سياه رنگِ پيشِ رويام خيره ماندهام. نورِ نقرهايِ ماه تا دور دستها را روشن ميكند. اطرافام پر از بوتههايِ خار و سنگهايِ كوچك و بزرگي ست كه با سايههايِ سياهشان بيحركت رويِ زمين ماندهاند. هيچ صدايي نميشنوم. هيچ حركتي نيست. تنها نسيمِ ملايمي ميوزد كه به زحمت ميتوانم رويِ گونههايام احساساش كنم. دور تا دورم را كوههايِ بلندي فراگرفتهاند. كوهايي كه همينطور تا افق، تا جايي كه با اين روشناييِ اندك ميتوان ديد، ادامه دارند. انگار اين بيابان را با همهي وسعتاش محاصره كردهاند. و من نيك ميدانم آنسوي كوهها هم باز بيابانهاييست شبيهِ اين و باز كوههايي كه دورش حلقه زدهاند و پشتِ آن كوهها باز ...
ركسانا 1 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||
ya computer e man ghat zade?