افسانه‌ي آفرينش ۴/۱۷/۱۳۸۵

دخترك وقتي برايِ اولين بار پريود شد تويِ خانه تنها بود. وحشت‌زده به حمام رفت. لباس‌هاي‌اش را در آورد و به شورت‌اش خيره‌ماند. يك لحظه با خود فكر كرد آلت‌اش از بين رفته. فكر كرد پس ديگر زن نخواهد بود.
از حمام كه بيرون مي‌آمد به زنده‌گيِ جديدش فكر مي‌كرد. و دشواري‌هايِ مرد بودن. و مضحك بودنِ فرآيندِ مرد شدن. لباس‌ها و عروسك‌هاي‌اش را دور ريخت. دفتر خاطرات‌اش را پاره كرد. صداي‌اش را كلفت كرد. و سعي كرد كثيف و بي‌خيال و زمخت باشد.
شب كه پدر و مادرش به خانه برگشتند، از تعجب شاخ درآوردند. دخترشان ريش و سبيل درآورده بود و صداي‌اش كلفت شده بود. لباس‌هاي مردانه پوشيده بود و جوراب‌هاي‌اش بوي گه مي‌داد.پدر و مادر به هم نگاهي كردند، شانه‌هاي‌شان را بالا انداختند و رفتند تا لباس عوض كنند. قرار شد بعد از شام راجع به اسمِ جديدِ فرزندشان تصميم بگيرند. يك اسمِ مردانه!

ركسانا
View comments | Post a comment


3 Comments:


Linkidamet ...
۴:۳۷ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  

شاید اولین بار باشه که مطلبی رو می خونم و اونقدر میخ می شم که نتونم هیچ نظری بدم.
۹:۱۷ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  

خيلي جالب بود
و قشنگ
برو حلتو ببر چون عادت ندارم از كسي تعريف كنم حالا ببين چقدر واسم جاب بوده!!!!!
همچنين پيدا كنيد پرتغال فروش را. . .
۱:۰۹ ق.ظ.
Anonymous ناشناس  
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه