| داستانِ مهملِ زندهگيهايِ بيربط | ۴/۱۳/۱۳۸۵ | |
|
چند جوان در يك دانشگاه در يك رشته درس ميخواندند. مرتب همديگر را توي دانشكده يا سرِ كلاسها ميديدند. به مرور با هم آشنا شدند. كمكم با هم دوست شدند. دوستِ دوست كه نه! ولي خوب، با هم رفت و آمد داشتند، به هم اعتماد داشتند. اما هركس اخلاقِ مخصوص به خود را داشت. طرزِ تفكر و عقايدِ منحصر به فرد. به هرحال هركس از محلهاي يا شهري آمده بود. شرايطِ خانوادهگي و فكريِ متفاوتي داشت. يكي بيخيالِ دنيا بود، يكي دودستي همهچيز را چسبيده بود. يكي خوب و اتو كشيده و مايهي سربلنديِ مامان و بابا بود و ديگري عصيانگر، مطرود. يكي عميق و ديگري... خوش! يكي گير و ديگري بيخيال. اما با همهي اين تفاوتها، آنها در همهي سالهايِ دانشجويي با هم بودند: گهگاه بيرون ميرفتند، مهماني ميگرفتند، برايِ هم جشنِ تولد ميگرفتند و ... . خوب! گاه تغييراتِ كوچكي هم ميكردند. تنها چند جمعِ دو-سه نفره در اين ميان بودند كه بيشتر با هم جور بودند. يك روز با هم قرار گذاشتند سالها بعد در روز و ساعتي مشخص در جايِ مشخصي جمع بشوند. هركس هرجا كه باشد، آن روز خودش را سرِ قرار برساند. با خود فكر ميكردند كه اگر همه به اين سوگند وفادار بمانند، آن روز برايشان روزِ باشكوهي خواهد بود! روزي كه بعد از سالها همديگر را دوباره ميبينند و چهقدر از ديدنِ هم خوشحال ميشوند.
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||