رشته‌هاي درهم ۴/۱۲/۱۳۸۵

يكي از برادر زاده‌ها، هم‌سنِ پسرش بود. حرف گوش كن، مودب، پاستوريزه، خوب و ... نمونه‌ي كاملِ يك فرزندِ خلف. پسر، اما، كمي ناراحت بود. اوايل بهتر بود. ولي هرچه مي‌گذشت سركش‌تر مي‌شد. پدر به برادرِ خود حسودي مي‌كرد. ناخودآگاه علاقه‌اش به برادرزاده بيش‌تر مي‌شد. برادر زاده هم پدر را دوست داشت. بيش‌تر از پدرِ خودش كه كمي عصيان‌گر بود. پسر همه‌ي اين‌‌ها را مي‌ديد. همه‌ي اين‌‌ها را مي‌فهميد. اما هيچ‌وقت به پسر عمو حسودي‌اش نشد. چون مي‌دانست كه او چه‌ موجودِ بي‌استعدادي است. همين‌طور از پدرش شرمنده نشد. تنها او را بخشيد. عمو را هم چندان دوست نداشت. چون پسر به هر حال يك عصيان‌گر بود.
تا اين‌كه روزي پسر رسماً از پدر جدا شد. راه‌اش، نگاه‌اش، زنده‌گي‌اش. از آن روز به بعد برادر زاده برايِ پدر مثلِ پسر بود. پسري دوست داشتني. و برادر مثل گذشته تنها ماند.
پسر تنها شد.
گريزي نبود!

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه