من تا صبح بيدارم ۳/۱۶/۱۳۸۵

ذهن خاليِ خالي است. خالي از هر فكري. هر انديشه و رويايي. هر دانسته‌اي. هر اراده‌اي. خاليِ خالي است. آن‌قدر كه آماده است برايِ از خود تهي شدن. استحاله يافتن. زير و رو شدن.
قدم زدن زيرِ نم بارِ خنكِ بهاري -بعد از ظهرِ بهاري- يك‌جور مكاشفه است. آسمان يك‌دست خاكستري مي‌شود. بادِ ملايمي مي‌وزد و هوا محشر است. بعد از چند دقيقه بويِ خاك و گياهانِ تازه‌ و نم‌ناك بلند مي‌شود. دور تا دور تنها سبزي و تازه‌گي است كه ديده مي‌شود. و همه‌ي اين‌‌ها مانع از فكرهايِ ملال آورِ غروبِ پاييزي است كه مغز را فلج مي‌كند و در عينِ حال خيال را پر از كابوس‌‌ها و انديشه‌هايِ تلخ مي‌كند. مكاشفه‌اي در ميانِ بي‌نهايتِ فضا و زمان. گذشته و حال. پس و پيش. بي‌هيچ فكري يا رويايي. هيچ دانسته‌اي. هيچ تعريف و معنايي. هيچي. نه گذشته نه حال. نه پس و نه پيش. همه‌ي اين‌‌ها و در همان حال هيچ چيز. هيچ چيز. تنها يك فكر. كه آن هم همه‌ي اين فكرهاست. همه‌ي فكرهايِ ساده. ساده و روزمره. خاطره‌هايِ دور و نزديك. انديشه‌هايِ عميق‌تر. روياهايِ دوست‌داشتني. تنها انديشه‌ي راه رفتن و راه رفتن. نايستادن.
هميشه از دمِ غروب مي‌گويند. اما من بعد از غروب را بيشتر دوست دارم. همان چند لحظه‌ي فرارِ جادوييِ بعد از غروب تا تاريكيِ كامل. در اين وقت افق نيلي مي‌شود. يا چيزي شبيهِ آن. چندتايي ستاره‌ي عجول و پر شر و شور تويِ آسمان سرك مي‌كشند. ستاره‌هايي كه حوصله‌شان از روز سرآمده و مدام بهانه مي‌‌گيرند تا زودتر از موعد طلوع كنند. بعد روشني مدام كم‌تر مي‌شود. آن‌قدر كه كم كم چشم قدرتِ تفكيكِ رنگ‌‌ها را از دست مي‌دهد. آن وقت است كه همه‌چيز سياه مي‌شود. سـ يـ ا ه. س ي ا ه. س ا ي ه. سـ ـا يـ ـه. سايه. هيچ دقت كرده بوديد اين دو كلمه چه‌قدر شبيه‌اند! خودم همين الآن فهميدم. آره! همه‌چيز سايه مي‌شود. سا‌يه‌هايِ كوچك و بزرگ. به خصوص تويِ فضايِ باز كه در پس زمينه‌ي اين سايه‌‌ها آسمانِ سورمه‌اي را بشود ديد كه هنوز كمي روشن‌تر از اطراف است و باعث مي‌شود مرزِ سايه‌‌ها واضح‌‌تر باشند. سايه‌ي آدم‌‌ها، درخت‌‌ها كه در بادِ ملايمِ بعد از غروب تكان مي‌خورند، علف‌‌ها و... سايه‌ي همه‌چيز. همه‌چيز كه حالا ديگر يك‌رنگ شده‌اند. سياه. سايه‌ي سياه. نمي‌دانم، شايد به‌خاطرِ همين يك‌رنگي است كه زمانِ مسخِ بعد از غروب را اين‌قدر دوست دارم. اين را كه مي‌گويم، يادِ حرفِ يكي از دوست‌هام مي‌افتم. وقتي پيك را خواست بالا بياورد:
- به سلامتيِ ماندلا!‌ نه به خاطرِ سياهيش، به خاطرِ يه رنگيش!
و با هم نوشيديم. به سلامتيِ يك رنگي!
بعد از آن باد كمي تندتر مي‌شود تا هوا كاملاً ابري شود. آسمان سياهِ سياه شود. آن‌وقت است كه سايه‌‌ها به زحمت از هم تشخيص داده مي‌شوند. و سايه‌‌ها از آسمان. ديگر مرزِ مشخصي ميانِ زمين و آسمان نيست. بينِ درخت و آسمان. بينِ آدم‌‌ها و آسمان. انگار نيرويي جادويي، نيرويِ خارق‌العاده‌ي كيهاني همه‌چيز را ناگهان مي‌كَنَد و به فضا پرتاب مي‌كند. همه‌چيز ميانِ فضا معلق و شناور مي‌شود. آن موقع كنارِ صورت فلكيِ زنِ به زنجير كشيده شده، صورت فلكيِ درختِ گردو را مي‌بيني. يا مثلاً خوشه‌ي انگور را رصد مي‌كني. يا صورت فلكيِ سارا در حالِ رصد كردن. صورت فلكيِ صدايِ جيرجيرك يا شمايلِ سايه‌ي سامان. آن‌وقت همه‌چيز ممكن است. ممكن است موقعِ راه رفتن يك ستاره را زيرِ پا له كني و صدايِ شكستن‌اش را بشنوي. ممكن است مجبور شوي برايِ علف چيدن دست‌ات را دراز كني. ممكن است وقتي بخواهي دماغ‌ات را بخاراني مجبور شوي بدوي تا به دماغ‌ات برسي. و راستي‌! چه كسي جز گوگول مي‌داند دماغِ آدم‌‌ها شب‌‌ها كجا مي‌روند؟
بعد از يكي دو ساعت باد تندتر مي‌شود. تندتر و سردتر. تا دمِ صبح. طلوعِ خورشيد. طلوع هميشه بي سر و صدا است. برعكسِ غروب كه پر هياهو و شلوغ است. كولي بازي در مي‌آورد. انگار مي‌خواهد جان بِكَند. تا به خود بجنبي خورشيد درآمده. امان نمي‌دهد. بازي‌گوش است. منتظرِ يك لحظه است. يك لحظه غفلتِ تو كه تندي از آن پشت بپرد بيرون. بعد راست زل بزند تويِ چشم‌هات و به ريش‌ات بخندد.
اما شب ماه‌اش خيلي دوست داشتني است. چيزي است مثلِ قدم زدن زيرِ نم‌بارِ بهاري. يا مسخِ چيزها در سايه بعد از غروب. يا بادِ سردِ نصف شب. چيزي است يگانه. تك و تنها و پر نور. اما وقتي هست متوجه‌اش نمي‌شوي. با همه‌ي پرنوري‌اش، روشنايي‌اش به كار نمي‌آيد. اما زود غروب مي‌كند و وقتي غروب كرد نبودن‌اش كاملاً احساس مي‌شود. انگار بودن‌اش را وقتِ نبودن‌اش به رُخَت مي‌كشد. به قولِ بامداد: «چرا كه در غيابِ خود ادامه مي‌يابي / و غياب‌ات حضورِ قاطعِ اعجاز است» ماه به افق كه نزديك مي‌شود زرد مي‌شود. زردِ بد رنگي است. دلِ آدم به حالش مي‌سوزد. انگار جان مي‌كَند و غروب مي‌كند. اما مي‌دانيم كه دوباره از افق برمي‌آيد. پس
- مي‌نوشيم به سلامتيِ ماه!
- نوش!

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه