چهارشنبه سوری در جهنم، به همراهِ مراد ۱۱/۱۲/۱۳۸۴

جشن‌واره‌ي موسيقي آمد و رفت. جشن‌واره‌ي تياتر هم آمد و رفت. جشن‌واره‌ي فيلم هم آمد و رفت. از اين ميان تنها يك فيلم، آن‌هم در سانسِ فوق‌العاده‌ي دوازدهِ شبِ سينما سپيده نصيب‌مان –من و مراد- شد. بيت:
اي دريغ از ما، دريغ از ما...
فكر مي‌كنم آخرين نمايشِ جشن‌واره بود.
«چهارشنبه سوري» فيلمِ نشانه‌هاست. نشانه‌ها و كنايه‌ها. نشانه‌هاي‌ِ ظريف و هوش‌مندانه‌اي كه به ساده‌گي تزوير و بي‌اعتمادي و وحشت و آشفته‌گي و تنهايي را روانه‌ي روانِ بيننده مي‌كنند. نبوغِِ كارگردان، «اصغرِ فرهادي»، در استفاده‌ي ميني‌مال از عناصرِي كوچك و عادي، برايِ خلقِ فضايي پر از احساسِ وحشت و ناامني تجلي پيدا مي‌كند. فضايي كه بي‌ترديد نظيرش را در سينمايِ ايران كم‌تر مي‌توان يافت. چيزي نظيرِ‌ آن‌چه مثلاً در «سگ كشي»‌ِ «بهرام بيضايي» سراغ داريم. يا «پرده‌ي آخر»‌‌ِ «كريم مسيحي». عناصري هم‌چون كانالِ تهويه مطبوع، فندكِ موزيكالِ سيمين، چادرِ دختركِ نظافت‌چي و... يا حتا دستِ باندپيچي شده‌ي مرتضي.
به باورِ من اساسي‌ترين عنصري كه در اين داستان وجود داشت، تقابلِ درون و بيرون، دروغ و تزوير و نتيجه‌ي ناگزيرِ آن يعني تنهايي است. تنهايي كه به عريان‌ترين و دردناك‌ترين شكلِ ممكن در سكانسِ پايانيِ فيلم نمايان است. آن‌جا كه مرتضي، ناكام از جلبِ اعتمادِ همسرش مژده و وصالِ محبوب‌اش سيمين، تنها رويِ تخت‌دراز كشيده و خيره به سقف -دوربين- سيگارش را روشن مي‌كند. و در ديگر سو مژده، خسته از همه‌ي دروغ‌ها و ترديدها، كنارِ پسرش امير-علي خود را به خواب‌ مي‌زند. و همسرِ سيمين –كه از اواخرِ فيلم، بي‌سرو صدا واردِ داستان مي‌شود- شب را در آن هوايِ سرد، در ماشين‌اش سپري مي‌كند.
اما مهم‌ترين مسئله‌اي كه اين فيلم را از ديگر فيلم‌هايِ ايراني –كه من سراغ دارم- متمايز مي‌ساخت، عدم قضاوتِ كارگردان -راوي- و فراتر از آن از ميان بردنِ‌ امكانِ قضاوت برايِ بيننده از سويِ كارگردان است. نه «مژده» آن زنِ كليشه‌اي فرشته‌خو، مظلوم و ترحم‌برانگيزِ «سگ‌كشي»‌‌ِ استاد است و نه «مرتضي» آن مردِ ديو سيرت و پليدِ فيلم‌هايِ «رخشانِ بني‌اعتماد». جاهايي هست كه بيننده به هردو شخصيت –هريك به‌جايِ خود- حق مي‌دهد. با آن‌ها احساسِ هم‌دردي مي‌كند و حتا براي‌شان دل‌مي‌سوزاند. في‌المثل در سكانسي كه سيمين را در ماشينِ مرتضي مي‌بينيم و ديگر تمامِ ترديدها در بار‌ه‌ي رابطه‌ي سيمين و مرتضي بدل به يقين مي‌شوند، در يك آن حسي دوگانه/دوپاره نسبت به مرتضي پيدا مي‌كنيم. از يك سو خشم و نفرت از دروغ‌ها و نقش بازي ‌كردن‌هاي‌اش برايِ فريفتنِ همسرش «مژده» و از ديگر سو ترحم و دل‌سوزي برايِ مردي مستاصل، كه از يك‌سو دل در گروِ مهرِ معشوق دارد و از سويِ‌ديگر دست به هركاري مي‌زند –براي اولين بار جانِ امير-علي را قسم مي‌خورد- تا همسر و فرزندش را از دست ندهد و بنيانِ خانواده‌اش را هم‌چنان با چنگ و دندان حفظ كند. نمادِ يك مردِ خانواده‌ دوست و مسئولِ ايراني كه در موقعيتي تناقض‌آميز قرار گرفته؛ انتخابي دشوار ميان عشق‌ و خانواده. و خوب اين مسئله او را در موقعيتِ بغرنجي قرار مي‌دهد كه ناگهان هر دو را ناخواسته از دست مي‌دهد.
شوهرِ سيمين زمانِ زيادي از فيلم را به خود اختصاص نمي‌دهد. تنها حضوري سايه‌وار و كم‌رنگ در گره‌گشاييِ پايانِ فيلم دارد. تابدان‌جا كه شايد حضورش در اين فيلم حشو به نظر بيايد. حال آن‌كه به باورِ من حضورِ چنين شخصيتي در داستان -كه مي‌توان از هرزه‌گيِ سيمين پس از جدا شدن از او حدس زد كه زماني هم‌چون مرتضي، بنايِ رابطه‌اي غير افلاطوني(!) با زني غير از همسرش ريخته بوده و همين مسئله سببِ جداييِ اين دو شده- در تقابل با مرتضايِ سنتي و خوش‌باور لازم است. مردي كه در شرايطِ مشابه،‌ راهِ دوم را برگزيده و واقع‌بينانه از همسرش جدا شده.
در اين ميان، دختركِ كارگر نقشي فوق‌العاده در پيش‌بردِ داستان و حفظِ رابطه‌ي عليِ ميانِ وقايع دارد. يك‌بار با يك دروغِ ساده و زيركانه مژده را متقاعد مي‌كند كه ظن‌اش به مرتضي بي‌هوده بوده –و مرتضي را مديونِ خود مي‌كند- و بارِ ديگر پس از مطمئن شدن از رابطه‌ي مرتضي و سيمين،‌ تنها با مِن و مِن كردن، دوباره هيولايِ ترديد را در دلِ مژده بيدار مي‌كند. اما قسمتِ جالبِ ماجرا، ادايِ دينِ مرتضي است به او كه در سكانسِ پيش از پاياني رخ مي‌دهد. مرتضي با رفعِ سوظنِ بي‌موردِ همسرِ دخترك، با او بي‌حساب مي‌شود. با او كه خوش‌باورانه، ترديدِ به‌جايِ مژده را با دروغي ساده از ميان برده بود. به اين ترتيب شايد بازنده‌ي -اگر در كار باشد- اين داستان همان دختركِ مظلوم و ساده‌ي كارگر باشد كه ناخواسته واردِ بازيِ هول‌ناكِ جماعتي غريبه شده.
ترسِ كودكانه‌ي امير-علي از آتشِ جهنم –كه از مدرسه، به مثابه‌ي نهادي نامطمئن و پر از دروغ و تزوير، به ارمغان آورده- تا آن‌جا پيش مي‌رود كه تبديل به كابوسِ شبانه و وحشتي جنون‌آور برايِ او مي‌شود. درعينِ حال شور و اشتياقِ كودكانه‌اش برايِ آتش‌بازي و پريدن از رويِ شعله‌هايِ بلندِ آتش –بر همان نسق كه رسمِ ديرينه‌ي ما ايرانيان است- از همان ابتدايِ فيلم با اصرارهايِ پياپيِ او به پدرش، مرتضي، براي رفتن به آتش‌بازي نشان داده ‌مي‌شود.
و اين موقعيتي تناقض‌آميز، شايد نظيرِ آن‌چه باشد كه پدرش در آن قرار گرفته‌بود.
در هر حال فيلمِ فوق‌العاده‌اي بود. من كه از آن‌همه دويدن با آن‌ پايِ دردناك برايِ سرِوقت رسيدن، اصلاً پشيمان نيستم.
فقط با خود فكر مي‌كنم اي‌كاش سينماي‌ِ ما اين بضاعت را داشت كه چنين مضموني را با قالبي غير از ملودرامِ‌هايِ خانواده‌گي نشان بدهد. تصور مي‌كنم اين مضمون با داستاني پر كشش و پر از هيجان و فيلمي خوش‌ساخت و حرفه‌اي، مي‌توانست تبديل به يكي از آثارِ تاثيرگزارِ سينمايي شود.
اما، دريغ...
پ.ن. این هم یادداشتی است بر این فیلم. البته «مژده» را سهواً «مژگان» نوشته.

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه