ريچارد بروتيگن به مثابه‌ي يك فمينيست، در فيلمِ روزِ هشتم ۸/۲۷/۱۳۸۴

1. از نيم‌ترمِ «رياضي 1» 8 روز مي‌گذرد: به معنايِ واقعيِ كلمه ريدم.
الآن كه به‌اش -و همين‌طور امتحانِ ترمِ پيشِ رو- مي‌انديشم، چنان حسِ عجيب و يگانه و اثيري‌اي به‌ام دست مي‌دهد كه پر بي‌راه نيست همين الآن مثلاً يك فيلمِ «روزِ هشتم»اي چيزي، بسازم. حالا اسكار هم نشد، لااقل يك سيمرغِ‌اي، بلوري، سي‌مرغي، چيزي نصيب‌مان شود.

2. اين دانش‌كده‌ي ما يك «گروپ» دارد در «ياهو!» ظاهراً. البته خودِ دانش‌كده كه نه، دانش‌جو‌هاي‌اش. تازه آن‌هم نه همه، فقط «هشتاد و چهاري‌»هاي‌شان. البته باز نه همه‌ي آن‌ها، فقط تعدادي از «بر و بچه‌هاي» باحال‌اش. [اين‌ها را فقط برايِ اين گفتم كه بيشتر به عمقِ فاجعه پي ببريد.] خلاصه يك «گروپ»اي به نامِ ما هست تويِ مايه‌هايِ «هرچه مي‌خواهد دلِ تنگ‌ات بگو» و از اين حرف‌ها. ما هم يك‌دفعه نمي‌دانم چه‌مان شد، كجامان خاريد كه هوس كرديم يك كرمي به اين «گروپ»‌ِ كذايي بريزيم و از آن‌جايي كه به هر حال «هركسي كو دور ماند از اصلِ خويش / بازجويد روزگارِ وصلِ خويش»، ما هم بعد از يك عمر پزِ روشن‌فكري و ادعا‌ي «برابريِ حقوقِ زن و مرد» و افه‌چسه‌ي «ليبراليسم» و اين چيزها، به سرمان زد و «لينك»‌ِ يك «كليپِ فلش» را به همراهِ يك توضيحِ كوچك روانه‌ي «گروپ» كرديم. [من بابِ توضيح عرض كنم ماجرا از اين قرار است كه رويِ دست‌گاهِ متعادلي، دختر و پسري -با حفظ موازينِ ديني و اخلاقي- نشسته‌اند، بعد ناغافل پسرك برمي‌گردد و «مي‌بيند آن‌چه نبايد ديد» و يك دل نه صد دل، عاشقِ طرف مي‌شود. يك گام اين به‌سويِ آن برمي‌دارد، يك گام آن به سويِ اين. تا اين‌كه -استغفرالله... من كي منظورم آن بود؟ واقعاً كه براي‌تان متاسفم، با آن ذهنِ فاسدتان- القصه كمي اين‌سوتر -متمايل به سمتِ مكانِ اوليه‌ي پسره- از مركز ثقل اين دو به وصالِ محبوب مي‌رسند؛ كه قوانينِ بي‌رحم و وقت‌ناشناسِ فيزيك -من بابِ توضيح عرض مي‌كنم، مسببِ اصلي همان قانونِ معلوم‌الحالِ پايسته‌گي‌ِ تكانه است- عيش‌شان را منقوص كرده و دست‌گاه را از حالتِ تعادل به‌در آورده و آْن‌دو هر آينه سقوط آغازيدن مي‌كنند...] بعد ما هم يك‌كاره برداشتيم و در آن نوشته‌ي كذايي، جمله‌اي نوشتيم من بابِ -تقصير كه نه- قصورِ دخترك، كه در بدترين حالتِ ممكن مي‌توان از آن چنين معنايي برداشت كرد كه مثلاً حواليِ بالايِ نرگسِ مست و خمارِ نسوانِ محترمه، يك مقدارِ اندكي «هم‌چين بگي نگي» ابرو هم هست، شايد.
نوشتن همان و رزرو كردنِ نيمي از ناوگانِ شركتِ معظمِ «TBT» [ترابريِ بين‌المليِ تهران، توضيحِ مترجم] محضِِ بار زدنِ باقالي‌ها همان.
همين‌قدر بگويم كه به طرفةالعيني رگِ «فمينيستي»‌ِ همه‌ي ديگر اعضاي «گروپ» به قاعده‌ي يك كفِ دست بيرون زد و در عرضِ دو/سه «مسج=Message» همه‌ي خانم‌هايِ محترمه «فاطمه مرنيسي»وار، اين بنده‌ي حقير را -كه حالا ديگر رسماً فرقِ چنداني با بن‌لادن و ملاعمر نداشتم- با خاك يك‌سان فرمودند «چنان كه افتد و داني». هم بدان‌سان كه هنوز هم لباس‌هاي‌ام مي‌تكانم.
به هر‌حال در جوابيه‌ي مفصلي -كه جز خودم و كروكوديلي از اهاليِ تهران- احتمالاً هيچ‌كسِ ديگري نخواندش، خودم را از تمامِ اين اتهامات تبرئه كرده و رسماً و علناً اعلام داشتم كه هرگز چنان منظوري نداشته‌ام و اساساً نمي‌توانم داشت. باز هم محضِ تاكيدِ دوباره عرض مي‌كنم كه ما مخلصِ همه‌ي جماعتِ نسوان هم هستيم و چاكرشان هم هستيم و خاكِ پاي... و اصلاً ما كه باشيم كه بياييم بگوييم مسببِ صفر شدنِ لختي دوراني كدام احمقي بوده. هرچه هست اميدوارم اين گرد و خاك‌ها از لباس‌مان زدوده شود، به همين زودي‌ها.

3. ولي خودمانيم، حالي داد ها! [نقطه‌كاما و پس از فاصله‌اي پرانتز باز]

4. دو/سه هفته‌ي پيش بالاخره چشم‌مان به جمالِ بي‌مثالِ جنابِ «يزداني خرم»‌ِ گرامي -دبيرِ سرويسِ ادبيِ شرق- روشن شد. واقعاً ديدارِ فرح‌بخشي بود. آن هم در فضايِ رشك برانگيزِ «سرويسِ ادب و هنرِ شرق». آن‌قدر خوش‌مان آمد كه احتمالاً اين‌هفته هم اگر سعادتي نصيب شود و طلبيده شويم سري بدان‌سراي خواهيم زد. هركه پيغام پسغامي، التماسِ دعايي، كاري، باري آن طرف‌ها دارد بگويد سرِ راه براي‌اش بكنيم.

5. سه‌شنبه «صد و هفتاد و نه‌امين جلسه‌ي هفته‌گيِ كتابِ ماهِ ادبيات و فلسفه» بودم. برخلافِ اسم‌اش، جلسه‌ي جالب و مفيدي بود. سخن‌ران‌ها [اگر اشتباه نكنم] دكتر «پاينده» نامي بود و يكي ديگر كه آن‌قدر «آقايِ مهندس» صداي‌اش كردند كه اسم‌اش را به كلي فراموش كردم. اما ظاهراً نويسنده بود.
موضوعِ جلسه بحث و بررسي در موردِ آثارِ «ريچارد بروتيگن» نويسنده‌ي نام‌ورِ آمريكايي بود. با عنوانِ اصليِ «ريچارد براتيگان: غرابت در فرم، جذابيت در معنا» [البته با توجه به تذكرِ به‌جايِ دكتر پاينده، من به جايِ براتيگان، از املايِ درستِ نامِ اين نويسنده يعني بروتيگِن استفاده مي‌كنم.] با كلي ذوق و شوق دوربينِ فكسني‌مان را هم برده بوديم تا گزارشي كامل و مزين به عكسِ رنگي، از اين جلسه برايِ اين‌جا تدوين كنيم -و بعد از مدت‌ها دوزار محتوا به نوشته‌هاي‌مان بيفزاييم- كه ديديم باتري‌اش بي‌خبر تمام شده. و خوب ديگر دل و دماغِ نت برداري هم نبود. همين‌قدر بگويم كه لبِ مطلب اين بود كه اين آدم (ريچارد بروتيگن) ظاهراً نويسنده‌ي معروفي‌ است و معروف‌ترين كتاب‌اش هم همان «صيدِ ماهيِ قزل‌آلا در آمريكا» است كه از نمونه‌هايِ درخشانِ ادبياتِ «پست‌ مدرنيستي» محسوب مي‌شود. پس از خواندنِ چندتا از داستان‌هايِ كوتاهِ اين نويسنده هم صحبتي شد در بابِ چه‌گونه‌گيِ فهميدنِ لايه‌هايِ پنهانيِ معنايي در چنين نوشته‌هايي. پاسخ اين بود كه بايد با ربط دادنِ اجزايِ به ظاهر نامربوط و روايت‌هايِ موازي با روايتِ اصلي در داستان، به اين معاني نقب زد. هم‌چنين گفته شد كه سبكِ اين آدم -ساده نوشتن، در مرزِ بلاهت- به كلي تقليد ناپذير و خاصِ خودِ اوست چرا كه با هر تلاشي برايِ تقليد از او، نويسنده به دامِ گردابِ ساده نويسي و سطحي نگري مي‌افتد. هم‌چنين پعد از تشكرِ فراوان از مترجمِ كتابِ «صيدِ ماهيِ قزل‌آلا در آمريكا» گفته شد كه اين كتاب -و كلاً آثارِ بروتيگن- غيرِ قابلِ ترجمه‌اند و ترجمه‌ي اين آثار به زيبايي‌ها و ارزش‌هاي‌ِ اين آْثار لطمه مي‌زند!
در مجموع برايِ من جلسه‌اي بود بسيار جالب و مفيد، و بسيار آموختم. به‌خصوص كه با نام و آثارِ يك نويسنده‌ي ديگر -كه ظاهراً خيلي هم مهم و تاثيرگذار بوده- آشنا شدم.

6. برويم بخوابيم كه چهارِ صبح شد. فعلاً شب‌بخير.

پ.ن. بي‌تربيت شده‌ايم ها! همه‌اش از اين آب و هوايِ تهران است: به‌مان اصلاً نساخته.

ركسانا
View comments | Post a comment


1 Comments:


salam. mahz e delkhoshi migam ke oon javabieye mofassalet ro gheyr az krokodil, hadde aghal ye bande khodaye digam khunde! faghat chon eterazi nadashte, khob chi bege!?? hala shayad ye rooz ye javabe deraz behet bede. vali mosallaman alan na!;)
۱۰:۴۶ ب.ظ.
Anonymous ناشناس  
© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه