| A true story, the story of true | ۶/۲۴/۱۳۸۴ | |
|
1. از رانندهي پيكانِ قراضهاي كه سوارم كرده، ميپرسم چرا ماشيناش را عوض نميكند.
ميپرسد، چرا؟ پاسخ ميدهم، خوب برايِ اين كه تويِ اين گرما راحتتر باشيد -واضح است كه بيش از همه خودِ من ناراحت بودم. با خنده ميگويد، ديگر فرقي نميكند. ميپرسم، چهطور؟ ميگويد، من تا 6 ماهِ ديگر بيشتر زنده نيستم. با تعجب نگاهاش ميكنم. پكِ عميقِ ديگري به سيگارِ «ماربرو»اش ميزند و ميگويد، آخر سرطان دارم و بايد استراحت كنم. دكتر گفت رانندهگي مرا ميكشد، حداكثر تا 6 ماهِ ديگر. من هم بهاش گفتم كه مجبورم، همين يككار را بلدم و بايد نانِ زن و بچهام را در بياورم. گفت، خوب لااقل سيگار نكش. گفتم، اين هم نميشود؛ بدونِ سيگار اصلاً نميتوانم رانندهگي كنم. خلاصه گفت تنها راه اين است كه نه رانندهگي كنم و نه سيگار بكشم. دودِ سيگارش را با لذت بيرون داد. نتيجه: حالا ديگر از بابتِ اينكه يك رانندهي مسافركش با آن ظاهرِ نزار و لباسهايِ كهنه و ماشينِ قراضه «ماربرو» ميكشد، تعجب نميكنم. توضيح: همهي شخصيتها و فضاها كاملاً واقعي هستند. هرگونه تشابهي، كاملاً عمدي است. 2. يك اشتباهِ رايج: هر قاعدهاي حتماً استثنا دارد. 3. آهاي! دخترهايي -بخوانيد دخترهاي تهراني- كه فكر ميكنيد ساقِ پاهايِ كثيف و لاغرِتان واقعاً شما را زيبا و جذاب ميكند، به عنوانِ يك مردِ مجرد، و يك «نظرباز»ِ حرفهاي رسماً به شما اطمينان ميدهم كه برايِ قشرِ ما هيچچيز مايوس كنندهتر از شلوارهايِ پاچه كوتاهِ شما نسوانِ محترم نيست. حتا حجابِ اسلامي. يا لااقل مرحمت كنيد هفتهاي يك بار آنها را بشوييد. باور كنيد زحمتِ زيادي ندارد. با اين كارتان تمامِ تصورات و خيالاتِ زيبايِ ما را از جنسِ مونث، به بادِ فنا ميدهيد. هي! يادِ قرنِ نوزدهم بخير. دوشيزهگانِ ماهرويِ نجيبزاده را ميگويم، با چترهايِ ظريفِ آفتابي و لباسهايِ فاخرِ رسمي، در حاشيهي رودِ «مارن»، قلبِ پاريس... با اين حساب ديگر نبايد زمانِ زيادي به پايانِ جهان باقيمانده باشد. در اين يك موردِ بهخصوص -مثلِ جنابِ خاتميِ سابق- شديداً از «طرحِ ضربتيِ برخورد با بدحجابي» حمايت ميكنم و برايِ همهي برادرانِ محترم و رئيسجمهورِ عزيزتر از جان -كه ظاهراً در حالِ حاضر در ولايتِ شيطانِ بزرگ تشريف دارند و طبقِ اخبارِ موثق، دارند سخت تمرين ميكنند كه چه جوابِ دندانشكن و خدا پسندانهاي به احوالپرسيِ خانمِ رايس بدهند- آرزويِ توفيق و پاداشِ اخروي ميكنم: برادر! اجرت با آقا. 4. من = 2338 = 1847 = فيزيكِ شريف: قانونِ (1-) دافعهي عوامانهي نيوتون. 5. نتيجهي اخلاقي: بعد از يك هفته نبودن و جمع شدنِ اخبار و اتفاقات، تلاش برايِ دادنِ شرحِ مجملي از ماوقع چنان عباراتِ نامفهوم و بيربطي پديد ميآورد كه شخصِ شيطان هم از آنها سر در نميآورد. 6. به هامون هم تبريك ميگويم. ميدانم روزي روانشناسِ بزرگي خواهد شد -چيزي توي مايههايِ فرويد. اگر ترشي نخورد و البته خود، رواني نشود. همينطور: zohré félicitent . 7. دزدمونا: ... اما چه ستايش تواني كرد زني را كه راستي شايستگي دارد، و به حكمِ نيكويياش بدخواه نيز از گواهي به آن ناگزير است؟ ياگو: زني كه خوبروي است و بر خود نباليده، سخنور است و آواز برنياورده، توانگر است و به زينت نپرداخته، به توانايي دلخوش كرده و زمامِ هوس را گرفته، هنگامِ خشم و قدرت انتقام بدي را فراموش و غيظ را خاموش كرده، هرگز چنان سست راي نبوده كه نيك را از بد نشناسد، قوهي فكر داشته انديشهاش را فاش نكرده، هواخواهان را در دنبال يافته ديده بر آنها نيفكنده، اين زن برگزيده است -اگر چنين زني يافت شود. دزدمونا: كه چه بكند؟ ياگو: بچهي ابلهي را شير دهد و خرده حسابِ خانه را نگه دارد. [شاكسپير، ويليام/ داستانِ غمانگيزِ اتللو مغربي در ونديك/ ناصرالملك، ابولقاسمخان/ نشرِ فردا/ ص47] 8. فريب دادن سادهترين كار است؛ و سادهتر از آن خود را فريب دادن. دشوارترين، اما پذيرفتنِ حقيقت است، ديدنِ واقعيت. كارهايِ سخت نياز به ايمان دارد، مطلقِ ايمان. حال به هرچه شد: خداوندِ متعال، درختچهي مو يا سيگارِ «ماربرو».
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||