| ثانيه شمار | ۶/۱۴/۱۳۸۴ | |
|
اين را پدرم روزِ آخر بهام داد. از همان اول هم همينطور بود؛ عقربهي دقيقه نداشت. فقط ساعت داشت و ثانيه. و همان شب بود -به محضِ اينكه پدرم اتاق را ترك كرد- كه ساعتاش را هم كندم. فكر كردم حالا كه دقيقه ندارد، ساعتاش هم به درد نميخورد، و گماش كردم. اما ثانيهاش خوب است. از اين مدلهايِ “Silent” است. تند و بيصدا ميچرخد. دو دورش يك دقيقه حساب ميشود. بدياش همين است ديگر. سالهاست دارماش، اما هيچوقت نميدانم ساعت چند است. تنها مصرفاش اين است كه مينشينم جلوياش -از صبح- و زل ميزنم به عقربهاش كه تند و بيصدا ميچرخد. يك دور، دو دور،... . همينطور ميشمرم. اما زود حساباش از دستم در ميرود. بعد همينطور نگاهاش ميكنم. چشمهايام همراهاش ميچرخد. آنقدر كه كمكم همه چيز را تار ميبينم. سرگيجه ميگيرم و بعد، يكدفعه، ديگر چيزي نميبينم. وقتي آمد نيمهشب بود. مثلِ هميشه سرزده واردِ اتاقام شد. و من هم مثلِ هميشه تنها و برهنه رويِ تخت دراز كشيده بودم و “Pink floyd” ام را گوش ميدادم، با صدايِ بلند. نگاهي بهام كرد -از سر تا پا- و پرسيد شام خوردهام. گفتم «آره» و بقيهي غذا هم تويِ قابلمه است. بارِ اولاش بود كه اول تويِ اتاقِ من ميآمد. اصلاً هيچوقت نميآمد. صبحِ زود ميرفت كارخانه و از بعدازظهر تا نيمهشب هم با دوستهاياش پيِ خوشگذراني. گاهي صبح ميشد و از همانجا ميرفت كارخانه. دو سه روز خانه نميآمد. چه فرق ميكند، پول كه ميگذاشت ديگر بود و نبودش فرقي نميكرد. ظهر كه بيدار ميشدم، تا بعد از ظهر تويِ رختخواب بودم. سرِ حال كه ميشدم، پول بر ميداشتم و هرچه ميخواستم ميخريدم و ميخوردم. اما بعضي وقتها پول را يادش ميرفت. آنوقت دو سه روز گرسنه ميماندم. به جهنم! حاضر بودم بميرم و از آن دكاندارِ جهودِ پير نسيه نگيرم. ميداد اگر ميخواستم. هم مرا ميشناخت، هم پدرم را. اين را كه گفتم، برگشت كه برود، اما دوباره از سر تا پا نگاهي به من انداخت و دست كرد از تويِ جيباش اين را درآورد. انداخت رويِ تختام. گفت از يك دستفروش خريده. چون دقيقه نداشته، به دردش نميخورده و مفت داده -چرند ميگفت، مطمئن بودم باز تويِ قمار بهاش انداختهاند. من هم گفتم كه غذا سرد شده و بايد قابلمه را رويِ اجاق بگذارد. او هم در را پشتِ سرش بست. ساعتِ خوبي است. اگر عقربه داشت، خيلي گران بود. همانوقت خواستم ثانيهاش را جايِ دقيقهاش بگذارم، جا نخورد. آن يكي گشادتر بود. همانموقع بود كه صدايِ درِ خانه آمد، و صدايِ پا كه دور ميشد: جهنم! دوباره ميرود پيِ عياشي. اما اينبار برايِ هميشه رفت. من هم ديگر نديدماش. صبحِ روزِ بعد كه بيدار شدم، ديدم هرچه پول داشته، گذاشته تويِ خانه. فهميدم بر نميگردد. من هم هرچه توانستم اسباب، اثاثيهام را جمع كردم و رفتم سراغِ آن جهودِ پير كه صاحبخانهمان هم بود. تويِ مغازهاش نشسته بود و پولهاياش را ميشمرد. چه جهنمي به پا كردم تا بقيهي اجارهاي كه پدرم اول داده بود را پس گرفتم! يكآن فكر كردم خودش را با مغازهاش به آتش بكشم، جهنمِ پول. اما داد. بعد هم نصفِ شب برگشتم و مغازهاش را آتش زدم. از آنوقت همين ساعت با من مانده. نوارهايِ “Pink floyd” را، كه از مغازهها ميدزدم، با صدايِ بلند گوش ميكنم و به عقربهي ثانيه شمارش زل ميزنم. آنقدر كه سرم گيج ميرود و ديگر جايي را نميبينم. گاهي فكر ميكنم كاش سالم بود. آخر كلي ميارزد؛ لااقل دو بطر شامپانيِ اعلا. از همانها كه آن جهودِ نكبت ميخورد. با آن سرووضعِ تهوع آورش كه يك استكان آبجو هم نميارزيد. باورم نميشد، با آن هيكلِ ريزش، چه فريادهايي ميزد وقتي ميسوخت! تقصيرِ من چيست؟ چه ميدانستم شبها در مغازهاش ميخوابد... ولي حقاش بود. اصلاً همهي جهودها را بايد زنده زنده سوزاند. ![]() پ.ن. اين بندِ آخر را تقديم ميكنم به پيشوايِ كبير: «آدولف هيتلر» 17/6/84 بدین شرحاند: خطِ 20ام، ستونِ راست: کلمهی «برهنه» حذف شده. خطِ 6ام از پایین، ستونِ چپ: «شامپانیِ اعلا» شده «نوشیدنیِ اعلا». خطِ 5ام از پایین، ستونِِ چپ: «آبجو» شده «آب». خطِ آخر: «جهودها» شده «اینها». پ.ن.1. البته زیرِ داستانی از «جان آپدایک»؛ که بابتِ این حسنِ سلیقه به سرویسِ ادبیِ تبریک میگویم! پ.ن.2. «زهره» در کامنتِ یادداشتِ پیشین، و «هامون» دیشب وسطِ خیابان، بهام متذکر شدند که سیستمِ کامنتام ایراد دارد. تغییراتی جزئی در آن دادم. بازهم مشکلی بود، حتماً یادآوری کنید.
ركسانا 2 Comments:
من خودِ سیموئلِ مرحوم ام.
چه طور نشناختی؟ |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||
مراد
hamoun@gmail.com