| من مست و تو ديوانه... | ۱۱/۲۹/۱۳۸۳ | |
|
● اين هوايِ ابري هم كم كم دارد كار دستِ من ميدهد:
سر ِكلاسِ «فيزيك» بودم و دبير ِمربوطه داشت تمرين حل ميكرد. با خودم فكر ميكردم حيفِ اين هوايِ ابريِ دوستداشتنيِ بيرون كه اينجا نشستهايم. كه «هوتن» برگشت و كاغذ خواست. من هم همان دفتر ِچكنويسِ جلويِ دستم را دادم. بعد از چند دقيقه پسام داد. نفهميدم برايِ چه ميخواست. نگاه كه كردم، ديدم همانجا بينِ فرمولهايِ درهم و برهم، اينها را با خطِ زيباياش نوشته: كفّارهي شرابخوريهايِ بيحساب هشيار در ميانهي مستان نشستن است هوتن هوا ابريست زيبا بود! در آن حالِ كسالت بار ِكلاس، اين شعر -كه بيشتر به هايكو ميماند تا شعر ِسنتيِ پارسي- نعمتي بود. بهعلاوه، اينكه فهميدم او هم مثلِ من به هوايِ ابري حساسيت دارد. نوشتنِ اين رباعي، به اندازهي تمام ِساعتِ تفريحِ بعد طول كشيد. سر ِكلاسِ «ديفرانسيل و انتگرال» اينها را، كه با خطِ كج و معوجام زير ِ نوشتههاياش نوشته بودم، نشاناش دادم: رشكام بدين سبب است بر ساقيِ خراب پيمانهاش مدام به دست و يك جرعه هم نخورد مست از صدايِ نعرهي مستان و بويِ ميكفّاره كي دهد آنكس كه مي نخورد؟ يونس «چهقدر هوايِ ابري را دوست دارم! » ● «ياسمن» هم دارد روز به روز بزرگتر و زيباتر ميشود:
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||