| سهپلشت آيد و ... | ۱۱/۲۱/۱۳۸۳ | |
|
... يوسف كه آمد، گفتم لباساش را در نياورد؛ بيرون ميخواهيم برويم. با تعجب پرسيد: «كجا؟» گفتم: «بيمارستان»، ذوقزده شد.
واردِ محوطهي بيمارستان كه شدم، بابا را از پشتِ شيشهي بزرگِ سالن ِطبقهي اول ديدم. دست تكان داد، من هم. هنوز هم نميتوانستم باور كنم كه همهچيز به همين سادهگي تمام شود. پلههايِ طبقهي دوم را همپايِ بابا، «دوتا يكي» طي ميكرديم و بالاتر ميرفتيم. انتهايِ آخرين سالن ِطبقهي دوم، اتاق ِمامان بود. وارد كه شدم، پيش از هر چيز گرما و بعد شلوغي و همهمهي اتاق به نظرم آمد. بين ِآن همه آدم و نگاههايِشان، دنبالِ يك نگاهِ آشنا ميگشتم. كه از همان روبهرو، با لبخند به طرفام آمد. بعد از احوالپرسيها و تبريك گفتنها، «زنِ همسايه» تا كنارِ تختِ مامان، راهنماييام كرد. خيلي خسته بود. تقريباً بيهوش رويِ تخت افتاده بود و تنها چشمانِ نيمهبازش بود كه گهگاه اطراف را ميجست. من را كه ديد، خوشحال شد -در چشماناش ديدم- اما نتوانست لبخند بزند. صداياش هم در ميانِ آن شلوغي، به سختي شنيده ميشد. «آبجي كوچولو» در ميانِ آن همه ملافه و پتويي كه دورش پيچيده بودند، گم شدهبود. هرچند ميدانستم يك نوزاد موقعِ تولد خيلي كوچك است و لباسهاي اش را هم ديده بودم، اما واقعاً از ديدناش شوكه شدم. خيلي كوچكتر از آني بود كه تصور ميكردم. تمامِ سرش، شايد اندازهي يك «گريپفرويت» بود. و بقيهي بدناش هم بهزحمت در يك دستام جا ميگرفت. پاهايِ كوچكاش آنقدر در پاچههايِ شلوارِ كوچكتراش مچاله شده بود كه يك لحظه ترسيدم... اما نه، خدا را شكر تا آنجا كه از ظاهرش ميشد فهميد، كاملاً سالم بود. قد و وزناش هم -كه بعداً فهميديم- كاملاً طبيعي بود: 48 سانتيمتر و 3.2 كيلو گرم. همهچيز خيلي سريع اتفاق افتاد. تا چند ساعت قبلاش، من هم مثلِ همه فكر ميكردم كه قرار ِعمل چهارشنبه است. و خودم را برايِ چهار شنبه آماده كرده بودم. دوشنبه ظهر بود كه مثلِ هميشه حدودِ ساعتِ 1 به خانه رسيدم. لباسهايام را عوض كردم و بالا رفتم، كسي نبود. ظرفهايِ كثيف تويِ ظرفشويي تلنبار شده بود، خواستم شروع كنم به شستنشان كه تلفن زنگ زد. صدايِ بابا بود كه از ميانِ همهمهي آنسويِ خط، گفت بچه دنيا آمده و صبر كنم تا يوسف برگردد و با هم بياييم بيمارستانِ وليعصر -كه از قضا نزديكِ خانهمان هم هست- و نهار هم سر ِ راه، چند ساندويچ بگيرم. نميدانم آن دقيقههايي كه تا آمدنِ يوسف صبر كردم و بعد باهم به طرفِ بيمارستان رفتيم -با سه ساندويچ ِسوسيسي كه در دستام بود- و بعد هم اجازه ندادنِ نگهبان به يوسف برايِ آمدن پيشِ مامان و رفتنِ من پيشِ او، چهگونه بر من گذشتند. چه حسي داشتم، به چه فكر ميكردم يا... در آن حالتِ بهت اصلاً ميتوانستم فكر كنم يا نه. از همان لحظهي اول كه ديدمش، حسِ عجيبي در من بوجود آمد. نميدانم شايد به خاطرِ كوچكياش بود. انداماش بينهايت خرد و ظريف بودند. انگار عروسك باشد. حتا نفس كشيدناش را به سختي ميشد احساس كرد. در خودش مچاله شده بود و در خواب گاهي صدايي از خودش درميآورد، چهره درهم ميكشيد و دستاش را ميمكيد. «زنِ همسايه» ميگفت: «حتماً گرسنه است.» شايد هم به اين دليل است كه بياختيار ميخواهد چيزي را مك بزند، فقط از رويِ غريزه. آري... فكر ميكنم پيداياش كردم: «غريزه». شايد همهي آن احساس ِعجيب هم به همين دليل باشد. وقتي اين موجودِ كوچك و ضعيف و قابلِ ترحّم را در مقابلات ميبيني، كه تابعِ محضِ غريزه است، ناخودآگاه نسبت به او احساسِ تعلق ميكني. دلت ميخواهد كمكاش كني، بهش مهر بورزي و مهر ورزيدن يادش دهي. ميخواهي پناهاش باشي، پناهگاهاش. به تو تكيه كند و با احترام و ستايش تو را بنگرد و آنوقت دوستاش داشته باشي... نميدانم، ولي شايد همين باشد راز ِ عشقِ بيپايانِ خدا به مخلوقهايش، به انسان. هرچه هست، فراتر از ترحّم و حتا... عشق، احساس كردم كه با تمام ِ هستيام دوستاش دارم. ... تقريباً يك هفتهاي بود كه هوا ابري بود. نه ابريِ دلگير، بلكه همان هوايي كه من عاشقاش هستم: تمامِ آسمان يكدست خاكستري شده بود، خاكستريِ روشن. و هوا هم سوزِ ملايمي داشت كه آدم را سر ِحال ميآورد -البته الآن هم كه دارم اينها را مينويسم، ميتوانم از پشتِ پنجره، هوايِ يكدست ابريام را ببينم-. اين يك هفته تقريباً هيچكاري نتوانستم بكنم. از برنامهي درسيام كه مدتهاست عقب ماندهام، خاطرهنويسي را هم كه مدتي بود شروع كردهبودم كمكم فراموشام شدهبود و جز آن هم هرچه فكر ميكنم هيچ كار ِ ديگري نكردم. يعني هميشه همينطور بودم. هروقت كمي هوا ابري ميشود -حتا اگر مثل ِالآن دلگير هم نباشد- از كار و زندهگي ميافتم. يك گوشه مينشينم و به آسمان زل ميزنم و ميروم تويِ فكر و خيال. مخصوصاً اگر اينقدر هم مسحور كننده و اسرارآميز و اثيري باشند. مثلاً به همين «آبجي كوچولو» فكر ميكردم كه يكدفعه اين سوال به ذهنام رسيد كه «آبجي كوچولو» هم مثلِ «آدم»، همان سيبِ ممنوعه را خورده كه به زمين تبعيد شده؟! همين سوالِ احمقانه، خيلي مرا به خودش مشغول كردهبود تا اينكه تصميم گرفتم از خودش بپرسم. همان ساعتِ اول كه هنوز همهچيز را از آن دنيا فراموش نكرده. ولي خوب، همانطور كه گفتم، به خاطر ِ اين كه همهي برنامهها به هم ريخت و همهچيز خيلي سريع و غير ِ منتظره اتفاق افتاد، نشد بپرسم. وقتي «زنِ همسايه» در اتاق ِمامان، «آبجي كوچولو» را داد بغلام، هنوز دو يا سه ساعت بيشتر از تولدش نميگذشت. سرم را بردم جلو تا در گوشاش زمزمه كنم، اما يادم رفت چه ميخواستم بگويم، «پريا»يِ بامداد را هم كه هرچه فكر كردم يادم نيامد. بعد برايِ اينكه بيهوده سرم را جلو نبرده باشم، با احتياط بوسيدماش كه بيدار نشود. اما بعداً در خانه، ازش پرسيدم. البته نپرسيدم، يعني در چشماناش زل زدم. نگاه كردم و نگاه كردم تا ببينم آيا اين موجودِ كوچك، ميتواند چنان عصيانگري باشد، كه يكدفعه چهره درهم كشيد و صورتاش سرخ شد و شروع كرد به گريه. صدايِ مادر بزرگ را شنيدم كه ميگفت احتمالاً بعد از شيرخوردن «بادگلو» نزده و دلدرد شده. من هم دمرو رويِ يك دستام گرفتماش و با دستِ ديگر آرام به پشتاش زدم تا بادگلو بزند اين عصيانگر ِبزرگ. همان شب، برف باريد. اولين برفِ امسال نبود، اما تنها برفي بود كه فقط با چند ساعت باريدن، همهجا را سپيدپوش كرده بود. و ظهر ِ روز ِ بعد، وقتي ميخواستيم مامان و «ياسمن» را از بيمارستان بياوريم، همه جا يكدست سپيد شده بود، مثل ِبهشت. شايد خدا ميخواست «ياسمن» زياد احساس ِغريبي نكند... شايد هم زمين جشن گرفته بود؛ روز ِهبوطِ يك انسان به زمين، اشرفِ مخلوقات، تنها مخلوقي كه زهرهي عصيان دارد و يگانه پيغام ِ بيترديدِ الهي. و با خودم گفتم: «چه روز ِبزرگي است اين دوشنبه، نوزدهم ِ بهمنماهِ يكهزار و سيصد و هشتاد و سه!» ... مامان هم برايِ ديدنِ يوسف بيتابي ميكرد. بعد از كلي اصرار، نگهبان قبول كرد كه پنج دقيقهي آخر ِ وقت را بگذارد يوسف برود بالا و «آبجي كوچولو»يش را ببيند. خداحافظي كردم و آمدم پايين تا يوسف را كه در سالن ِ انتظار ِ طبقهي اول، دو ساعتِ تمام بغض كرده بود، خوشحال كنم. يوسف را راحت ميانِ صندليها پيدا كردم. خيلي خوشحال شد وقتي اين را شنيد... من هم خوشحال شدم. آرام آرام به طرفِ خانه راه افتادم؛در حالي كه فكر ميكردم كه چهقدر دوستاش دارم! و... چهقدر خوشحالم! انگار تمام ِاندوههايم، تنهاييها و نااميديها... انگار همه و همه، شور و شوق و ياس و نيستي، همهي فرازها و فرودها، همهچيز را فراموش كردهام. باري بزرگ را از رويِ دوشام، از رويِ سينهام برداشتهاند. فكر ميكردم بيشتر از مادر، من فارغ شدهام. ميخواستم تنها قدم بزنم. بروم و بروم... در هوايِ ابري، بيخيالِ هيچچيز تنها بروم و بروم و در خاكستريِ آسمان برايِ هميشه گم بشوم. هوا همينطور ابري بود. دلم ميخواست فرياد بزنم... نميدانم چرا، اما همين را ميدانم كه ميخواستم «فريادِ بلندي بزنم» كه صدايام به هيچ كس نرسد. جايي در ميانِ مه، هزاران كيلومتر دورتر از هر نشانهاي از انسان و خدا، در خلاء و نيستيِ محض ،كه سوزِ ملايمي هم داشته باشد، بايستم و با تمامِ وجود، از تهِ دل فرياد بزنم... فرياد بزنم... فرياد. من فكر ميكنم هرگز نبوده قلبِ من ......................... اينگونه ..................................گرم و سُرخ: احساس ميكنم در بدترين دقايق ِاين شام ِمرگزاي چندين هزار چشمهي خورشيد ..........................................در دلام ميجوشد از يقين؛ احساس ميكنم در هر كنار و گوشهي اين شورهزار ِياس چندين هزار جنگل ِشاداب .................................. ناگهان ميرويد از زمين. آه اي يقين ِگمشده، اي ماهي ِگريز در بركههاي ِآينه لغزيده تو به تو! من آبگير ِ صافيام اينك! به سحر ِ عشق؛ از بركههاي ِآينه راهي به من بجو! من فكر ميكنم هرگز نبوده ............دستِ من .......................اينسان بزرگ و شاد: احساس ميكنم در چشم ِ من .................به آبشر ِاشكِ سرخگون خورشيدِ بيغروبِ سرودي كشد نفس؛ احساس ميكنم در هر رگام ..............به هر تپش ِقلبِ من .......................................كنون بيدارباش ِقافلهيي ميزند جرس. آمد شبي برهنهام از در .............................. چو روح ِآب در سينهاش دو ماهي و در دستاش آينه گيسويِ خيس ِاو خزهبو، چون خزه به هم. من بانگ بركشيدم از آستان ِ ياس: «-آه اي يقين ِيافته، بازت نمينهم!» ماهي ِبامداد
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||