| «كيشلوفسكي» ِ شاعر، و خواهر ِ مچاله شدهي من | ۱۰/۲۰/۱۳۸۳ | |
|
● در اين چند وقت، شكم ِ برآمدهي مادرم همهي فكرم را به خودش مشغول كردهبود. نميدانم چرا به نظرم كمي مضحك ميآيد كه يك موجودِ زنده، يك آدم، در يك آدمِ ديگر زندهگي كند، نفس بكشد، شايد هم... فكر كند.
من كه ترجيح ميدهم خواهر كوچولويم را يك لكلكِ سفيد از بهشت بياورد و بگذاردِ در ِ خانهمان تا اين كه... اصلاً به من چه! اين «Illustration» را برايِ خواهرِ كوچولويام طراحي كردهام. احتمالاً تا يكي دو ماهِ ديگر -اواخر ِ بهمنماه- به دنيا ميآيد. قدوماش مبارك باد! چراياش را نميدانم، اما... خوب، اينطوري است ديگر. شايد وقتي به دنيا آمد، از خودش پرسيدم: «دنيايِ ما قصه نبود/پيغوم ِ سر بسّه نبود/دنيايِ ما عيونه/ هركي ميخواد بدونه:/ دنيايِ ما مار داره/ بيابوناش خار داره/ هركي باهاش كار داره/ دلش خبر دار داره!/.../دنيايِ ما همينه/ بخواهي نخواهي اينه!/.../ آبِ تون نبود، دونِ نبود، چايي و قليونِ تون نبود، كي بتون گفت كه بياين دنياي ِ ما، دنياي ِ واويلايِ ما؟...» ![]() ● امروز «Blanc» از تريلوژيِ «سه رنگ» ِ «كيشلوفسكي» را ديدم. تنها چيزي كه ميتوانم در موردش بگويم اين است كه از نظر ِ من «سپيد» بيشتر يك شعر است تا يك فيلم. شايد بهتر بود ميگفتم شعر ِ «سپيد» ِ كيشلوفسكي را ديدم.
ديدنِ «Karol» ِ مچاله شده در آن چمدانِ قهوهاي رنگ، بياختيار مرا به يادِ خواهر كوچولويم انداخت كه الآن احتمالاً در چنين وضعي است. و چه استعارههايي، با اين تعبير، به وجود ميآيند! از بدشانسي، چمدانِ «Karol» را از فرودگاه دزديدند. وقتي دزدها -در جايي خارج از شهر- در ِ چمدان را باز كردند، اولين جملهاي كه بر زبان آوردند اين بود: «لعنتي! زندهس» بعد، ساعت و كيفِ پولش را ازش گرفتند. وقتي ديدند هيچكدام ارزشي ندارد تا جايي كه توانستند كتكاش زدند. در نگاهِ «Karol» تنها بهت بود. طفلك «Karol» انتظار ِ استقبال ِ دوستانهتري داشت. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() عكسها: corbis
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||