| تنها | ۶/۳۱/۱۳۸۳ | |
|
...رهگذر كه رفت، بيابان باز تنها شد.
دوباره حوصلهاش سررفته بود. دانه دانه شنهايش را ميشمرد. اما... چه فايده؟ به برادرش، دريا، حسادت ميكرد. به خواهرش، جنگل، هم: پر از شور بودند. پر از زندگي بودند. اما او... همهاش مشتي مار و عقرب ِ نفرت انگيز. باد هم انگار با او قهر بود. زود ميآمد و ميرفت... نه ابري... نه گردهي گلي. تا اينكه يك روز بيابان ِ تنهاي ِ قصهي ما تصميماش را گرفت. تصميم ِ سختي بود، اما چارهاي نداشت. يا تنهايي، يا... . رهگذر ِ بعدي ميرسيد. با خودش گفت اينبار ديگر نبايد برود... به هر قيمتي. اين را به رهگذر گفت، از او خواهش كرد، التماس كرد، گريه كرد -ولي رهگذر چه ميشنيد جز زوزههاي دوردست؟- حتا داد كشيد، عصباني شد و شنهايش را روانه كرد كه رهگذر راهش را گم كند. كه رهگذر نرود... فايده نداشت. رهگذر كه روي ِ زمين افتاد بيابان آرام گرفت. خوشحال نبود. اما فكرش را كه ميكرد، لااقل توانسته بود تناش را نگهدارد. از مار ِ بدتركيب كه از تن ِ رهگذر دور ميشد تشكر كرد. رهگذر همانجا ماند. و بيابان ديگر تنها نبود.
ركسانا 0 Comments: |
||
© 2004, All rights reserved This weblog appears perfect in IE |
||