پسربچه ۵/۰۶/۱۳۸۳

فيد اين

خارجي. چهارراه. شب
تاريكي ِ سنگيني فضايِ چهارراه را پوشانده است. تمام ِ چراغ‌هايِ اطرافِ چهارراه خاموش‌اند. تنها، نور ِ اندكِ لامپِ ماشين‌هاي منتظر پشتِ چراغ‌قرمز، به چشم مي‌خورد.
پسربچه‌ي 10-12 ساله‌اي، كه پيش از هرچيز هيكل ِ لاغر و بچه‌گانه‌اش به چشم مي‌آيد، ميانِ ماشين‌ها مدام به اين سو و آن‌سو مي‌دود. پسربچه در دست‌اش شمعي دارد كه آن را از ميانِ سوراخ ِ تكه مقوايي رد كرده و شمع را از زير ِ مقوا در دستِ چپ‌اش گرفته -آخر او چپ‌دست است. هنگام ِ دويدن، دستِ راست را حائل مي‌كند تا شمع خاموش نشود.
از آن سويِ چهارراه، راننده‌ي يك Porsche نوك مدادي، پسربچه را صدا مي‌زند.
راننده آهاي پسر! بيا ببينم.
پسربچه، با سرعت، به طرفِ ماشين مي‌دود. در حالي كه پسربچه به ماشين نزديك مي‌شود، راننده با خود زير ِ لب حرف مي‌زند.
راننده [با ناراحتي] هرچي‌ام كه خرج ِ اينا بكني، بازم دسّتو گاز مي‌گيرن. توروخدا ببين چه به روز ِ اين لامپا آوردن. نا سلامتي پس‌فردا شهردار مي‌خواد از اين‌جا بازديد كنه.
پسربچه، نفس نفس زنان، خود را به ماشين مي‌رساند و كنار ِ پنجره‌ي باز ِ طرفِ راننده مي‌ايستد.
راننده [در حالي كه در جيبِ پيراهن‌اش به دنبالِ پول مي‌گردد] چيه بچه جون، شمع مي‌فروشي؟
پسربچه نه آقا، من... [راننده پولش را كه پيدا مي‌كند، وسطِ حرفش مي‌پرد]
راننده خيله‌خوب بيا اين پنچ‌تومن رو بگير، مالِ خودت. فقط پس‌فردا ديگه اين‌جا نبينمت. [5 اسكناس ِ هزار توماني را به طرف‌اش دراز مي‌كند.]
پسربچه اما... آخه آقا...
راننده [وسطِ حرف‌اش مي‌پرد.] ديگه اما و آخه نداره. هموني كه من گفتم. [لبخند مي‌زند] حالا بگو چشم.
پسربچه [كمي فكر مي‌كند. باترديد مي‌گويد:] چشم.
راننده مي‌خندد و به پسر چشمك مي‌زند. آرام با انگشتِ اشاره‌اش به نوكِ دماغ ِ پسر مي‌زند، پسربچه خجالت‌زده سرش را پايين مي‌اندازد.
راننده ناگهان يادِ چيزي مي‌افتد، از جيبش تكه‌اي كاغذ و يك خودكار بيرون مي‌آورد تا چيزي يادداشت كند. پسربچه، ناگهان به خود مي‌آيد. دست‌پاچه، شمع را به طرفِ مرد دراز مي‌كند.
پسربچه آقا شمعو بدم بتونين ببينين؟
راننده [به پسر لبخند مي‌زند.] نه عزيزم، ممنون... [دست‌اش را به طرفِ چراغ‌سقفي ِ ماشين مي‌برد تا آن را روشن كند. براي لحظه‌اي قيافه‌ي پسر درهم مي‌رود. راننده منصرف مي‌شود.] خيله ‌خوب... پس يه‌كم جلوتر نيگرش دار.
پسربچه [ذوق زده، شمع را جلوتر نگه مي‌دارد. كنجكاو، به آن‌چه كه راننده رويِ كاغذ مي‌نويسد نگاه مي‌كند] داري چي مي‌نويسي؟
راننده [در حالِ نوشتن.] دارم اسم ِ اين چاررا رو مي‌نويسم كه فردا چراغاشو درست كنيم. [پسربچه وا مي‌رود. راننده كارش تمام مي‌شود. به پسربچه نگاه مي‌كند.] ممنون. راستي، قرار ِ پس‌فردا يادت نره.
پسربچه چند لحظه هاج و واج راننده را نگاه مي‌كند. ناگهان به خودش مي‌آيد و شمع را از ماشين بيرون مي‌آورد. چند لحظه مي‌گذرد، اما پسربچه از كنار ِ ماشين تكان نخورده. كمي اين‌پا و آن‌پا مي‌كند و به راننده زل مي‌زند.
راننده چيه بچه‌جون... چيزي مي‌خواي؟
پسربچه [با شرم و ترديد.] آ...آ...آقا... قابلي نداره ها... ولي... يعني حساب نمي‌كنين؟
راننده [با تعجب] چي‌رو بايد حساب كنم؟
پسربچه پول‌ِ شمعو... البته، باشه ‌ها.
راننده ولي من كه شمعو بهت پس... [ناگهان متوجهِ چيزي مي‌شود. بهت‌زده:] يعني تو... تو نور ِ شمعو مي‌فروشي؟ [پسربچه فرار مي‌كند و ميانِ ماشين‌ها در تاريكي گم مي‌شود.]


خارجي. چهارراه. روز
تعدادِ زيادي ماشين متعلق به شهرداري و شركتِ برق اطرافِ چهارراه پارك شده‌اند. كارگرانِ شركتِ برق مشغولِ تعمير ِ چراغ‌هاي اطرافِ چهارراه هستند. مسئولِ پروژه كه لباس ِ كار ِ زردرنگِ شركتِ برق را پوشيده، در حالي كه مجبور است برايِ همگام شدن با شهردار ِ منطقه، پشتِ سر ِ او بدود، از پيشرفتِ كار تعريف مي‌كند.
شهردار ِ منطقه [متبخترانه] بالاخره بايد يه نفر به اين مناطق ِ محروم برسه... راستي، مگه چندماهِ پيش چراغايِ همين چاررا رو عوض نكرده‌بودين؟
مسئولِ پروژه سرعت‌اش را بيشتر مي‌كند تا به شهردار برسد. جثه‌ي نحيف‌اش را از ميان ِ هيكل ِ تنومندِ محافظان و همراهان ِشهردار بيرون مي‌كشد. راننده‌ي شبِ قبل، يكي از همراهانِ شهردار ِ منطقه است.
مسئولِ پروژه‌ [تلاش مي‌كند لفظِ قلم حرف بزند.] بله آقا. ولي اراذل و اوباش ِ اين‌منطقه اجازه نمي‌دند يه لامپ سالم باقي بمونه. يه روز نمي‌كشه كه همه‌رو مي‌شكونن.
شهردار ِ منطقه [با خود چيزي زمزمه مي‌كند و به حالتِ تاسف، سري تكان مي‌دهد.] بله آقا... حق باشماس. ما بايد اين‌جاها بيشتر رويِ فرهنگ‌سازي سرمايه‌گذاري كنيم. [طوري كه انگار از حرفِ خودش خوشش آمده، چندبار آن را زير ِ لب تكرار مي‌كند] بايد فرهنگ سازي بشه... فرهنگ سازي... . راستي [به طرفِ مسئولِ پروژه -كه به وضوح نفس نفس مي‌زند- برمي‌گردد:] تا فردا كه جناب ِ شهردار مي‌خوان از اين‌جا بازديد كنن كه اين لامپا سالم مي‌مونه؟
مسئولِ پروژه‌ [هن‌هن كنان] بله آقا. چن‌نفرو مي‌ذاريم مواظبِ چاررا باشن.
شهردار ِ منطقه خوبه.
شهردار كه به ماشين‌اش رسيده، در ِ ماشين را باز مي‌كند و نگاهي ديگر به چهارراه مي‌اندازد [نمايي از چهارراه كه كارگرانِ زيادي از تيرهاي چراغ‌برق بالا رفته‌اند و تعدادِ زيادي كارگر هم مشغولِ گل‌كاريِ اطرافِ چهارراه و شستن و رنگ كردنِ جدول‌ها هستند.] لبخندي حاكي از رضايت بر لبانش نقش مي‌بندد. سوار ِ ماشين مي‌شود و ماشين حركت مي‌كند. به دنبالش قطاري از اتومبيل‌هايِ همراهان‌اش به راه مي‌افتد. مسئولِ پروژه با نگاهش آن‌ها را دنبال مي‌كند.

خارجي. چهارراه. ظهر ِ روز ِ بعد از بازديدِ شهردار
تمام ِ چراغ‌هايِ اطرافِ چهارراه تعويض شده‌اند. در اين‌ساعتِ روز هيچ‌كس در خيابان نيست. گويي سال‌هاست اين‌جا متروكه مانده.
پسر بچه [كه حالا زير ِ نور ِ شديدِ آفتاب از رويِ چهره‌ي سياه و بانمك‌اش مي‌توان به‌راحتي دانست كه اهل ِ جنوب است] به سمتِ چهارراه مي‌آيد. در نگاه‌اش مي‌توان ترس را به وضوح ديد. به چهارراه كه مي‌رسد، با احتياط دور و برش را نگاه مي‌كند. وقتي از خالي بودن ِ خيابان‌ها مطمئن مي‌شود، تير و كمانِ سنگي‌اش را از زير ِ پيراهن‌اش در مي‌آورد.
فيد اوت

صدايِ شكستن ِ لامپ‌ها.

پايان

ركسانا
View comments | Post a comment


0 Comments:

© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه