سرود ِ مرد ِ تنها ۱۲/۲۲/۱۳۸۲

در روزگاران ِ دور، در سرزميني دورتر و در شهري خيلي خيلي دورتر مردي زندگي مي کرد. مرد ِ تنها هر روز صبح ِ زود سر ِ کار مي رفت، و آخر ِ شب خسته و کوفته به خانه برمي گشت. شام مي خورد و تا فردا صبح که دوباره سر ِ کار برود، مي خوابيد. او به حرف ِ هيچ کس گوش نمي داد. زن هاي همسايه هر وقت او را مي ديدند دوره اش مي کردند و شروع مي کردند به نصيحت کردن. از تنها زندگي کردن مي گفتند که چه سخت است، از عاشق شدن مي گفتند، از بچه دار شدن، از عاشق بچه ها شدن، از تنها نبودن که سخت شيرين است. بعد هرکس، هرچه در چنته داشت رو مي کرد: يکي مي خواست خواهر زاده ي ترشيده اش را به او قالب کند و ديگري بيوه ي برادر شوهرش را، يکي دختر ِ بزاز را و ديگري دختر ِ بقال.
يک روز مرد که زودتر از هميشه به خانه آمده بود و از تنهايي کلافه شده بود، برخلاف ِ هميشه به حرف هاي ِ آنان فکر کرد. خيلي فکر کرد که او تا حالا لذت ِ عاشق شدن، تنها نبودن، دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه نکرده بود، يعني اصلن تصورش را نمي توانست بکند که لذتي هم دارد. بعد از اين که اين فکر تمام شد، به سختي و تلخي تنهايي و بي معشوقي فکر کرد - هر چند تا حالا همچو چيزي را حس نکرده بود-. و در نهايت هم به ... به ... شام ِ آن شب فکر کرد که هنوز آماده نکرده بود.

در روزگاران ِ دور، در سرزميني دورتر و در شهري خيلي خيلي دورتر، مردي زندگي مي کرد. مرد ِ تنهايي که خيلي فکر مي کرد.

ركسانا


© 2004, All rights reserved
This weblog appears perfect in IE

Show menu

Mirror Ponds ....... برکه هاي ِ آينه